<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هنوز هم یک دیوانه ام</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/</link>
<description>بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 02 Oct 2009 10:05:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پارازيت : واقعا؟</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>ادوارد براون ؟!!؟!؟!!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 10:05:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل سوم</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;margin-left: 0.5in; text-align: right; text-indent: -0.5in; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;            من عاشق كارهاي ونه
گوت هستم.سبك او فوق العاده است.البته مطلب كوتاه فصل قبل كار پدربزرگ كورت نبود ؛
كار خودم بود كه ترجيع بند كتاب &quot; سلاخ خانه ي شماره 5 &quot; را ضميمه اش
كرده بودم.كارهاي ونه گوت را دوست دارم چون او به شما اجازه نمي دهد موقع خواندن
كتابش به چيز ديگري فكر كنيد يا حواستان پرت شود.چون اگر حواستان را خوب جمع نكنيد
، تك تك خط هايي كه جلو مي رويد و هرچه بيشتر مي رويد كم تر مي فهميد ، انگار
فرياد كورت خدابيامرز بر سر شماست كه مي گويد :&lt;br /&gt;
&quot; آهاي ، آشغال عوضي!تو داري شاهكار من را مثل روزنامه مي خواني!&quot;&lt;br /&gt;
و به نظر من ، كسي كه كارهاي ونه گوت را مثل روزنامه بخواند ، بهتر است كه اصلا
روزنامه هم نخواند.&lt;br /&gt;
به اين فكر مي كردم كه شايد من هم روزي مثل بيلي سراندن هنگام عبور از خيابان
تصادف كنم و بميرم.&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;&quot; بله ، رسم
روزگار چنين است.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 17:00:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل دوم</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; margin-left: 0.5in; text-indent: -0.5in; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: 13px; line-height: 14px; &quot;&gt;&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;margin-left: 0.5in; text-align: right; text-indent: -0.5in; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;            &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;margin-left: 0.5in; text-align: right; text-indent: -0.5in; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;            بيلي باب سراندن زندگي معمولي داشت.كارمند بانك &quot;بيگ
بنگ&quot; بود و پسر پدر و مادري معمولي.صبح ها ساعت شش از خواب بيدار مي
شد.صبحانه املت فرانسوي مي خورد.سپس لباس هايش را كه عبارت بود از يك دست كت و
شلوار مشكي اتوخورده ، يك پيراهن صورتي روشن ، يك كراوات آلبالويي و يك جفت كفش واكس
خورده ، مي پوشيد و از خانه بيرون مي آمد.سوار قطار 7:30 به سمت محل كارش مي شد و
در راه روزنامه ي صبح را مي خواند.مدتي بعد از شروع كارش در بانك با يكي از
همكارانش كه او هم دختري معمولي بود ازدواج كرد.مدتي بعد هم اولين فرزندشان كه يك
پسر بود به دنيا آمد.همان طور كه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;گفتم ،
همه چيز خيلي معمولي بود.روزي در سال 1976 ، بيلي هنگام عبور از خيابان ، با يك
فورد تصادف كرد و همان جا مرد. &quot; بله ، رسم روزگار چنين است. &quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل يك و نيم</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;امشب در آن كوچه ي پت و پهن تنها بودم.تنهاي&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;تنها.مدتي سر كوچه ايستادم.تاريك تاريك
بود.چشمانم را بستم ، دستانم را از هم باز كردم و راه رفتم.هيچ صداي اضافه اي
نبود.فقط صداي قدم هايم ، صداي به هم خوردن پاچه هاي شلوار جينم ، صداي نفس هايم.&lt;br /&gt;
اين بهترين تجربه ام در چند سال اخير بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 18:27:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل اول</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&quot;كلودي اسم سگي ست كه كيلومترها دورتر از من زندگي مي
كند...&quot;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;اسم من ،...اسم من &quot;ميزي&quot; است ؛ يا حداقل اينجا
اسمم ميزي است.اين اسم را دوست دارم ، حتي اگر اسم خودم نباشد.با توجه به تقويم
هفده سال و بيست روز سن دارم ؛ اما اين چاخاني بيش نيست.من تنها دو سال و هفت روز
سن دارم.در واقع هفتصد و سي و سه روز از اولين باري كه توانستم دنيا را آن گونه كه
هست ببينم مي گذرد.من دوستان زيادي دارم ؛ تقريبا هزارتا.شايد هم بيشتر.گفتم
هزارتا چون مادر هميشه براي اينكه بگويد چيزي زياد است مي گويد
&quot;هزارتا&quot;.پس من هم گفتم هزارتا.چيزي كه هست نمي دانم هزارتا دقيقا يعني
چندتا. &quot;موني&quot; ، &quot;ميتي&quot; ، &quot;ميمي&quot; ، &quot;په
په&quot; ، &quot;ري ري&quot; ، &quot;ميمي&quot;...شدند چند تا؟هزارتا نشدند؟نمي
دانم.شايد بتوانم مثالي براي هزارتا پيدا كنم.هنوز كه نتوانسته ام.بايد يادم باشد
تا از مادر بپرسم اين هزارتا كه مي گويد دقيقا چندتاست.خب من بلدم تا 67
بشمرم.فعلا بيشتر از ان نمي توانم.اما مادر قول داده است كه شمردن را تا هزار يادم
بدهد.شايد ان موقع توانستم بگويم هزارتا يعني چندتا.شايد هم بفهمم كه بيش تر از
هزار هم عددي وجود دارد و اين اكتشاف خودم را به ثبت برسانم.اما اگر كسي قبل از من
اين كار را كرده باشد چه؟!مهم نيست.فعلا تصميم ندارم به آن فكر كنم.خب ، داشتم چه
مي گفتم؟آهان...در مورد خودم بود.شب ها ساعت دوازده مي خوابم.اوه ، مي دانم براي
يك بچه ي دوسال و هفت روزه خيلي دير است ؛ اما زودتر نمي توانم بخوابم.تخت من
دقيقا كنار پنجره است.هميشه قبل از خواب پرده را كنار مي زنم و پنجره را باز مي
كنم و تمام مدتي كه منتظرم تا خوابم ببرد به آسمان نگاه مي كنم.آسماني كه فقط يك
ستاره دارد.اين جالب نيست؟يعني بقيه شان كجا رفته اند؟اين سوال بزرگي ست چون من در
كتاب نجومم خوانده ام كه ميلياردها ميليارد ستاره در آسمان وجود دارد ؛ و اينجا
فقط يكي ست (البته نمي دانم هزار بزرگتر است يا ميليارد ؛ فكر كنم هزار بيشتر است).اين
هم يكي از مسائلي است كه خيلي دوست دارم بفهمم.ديوارهاي اتاق من آبي است ، اما آن
را اصلا دوست ندارم.آبي حال من را به هم مي زند ؛ مخصوصا وقتي روشن باشد.خورشيد هم
حال من را به هم مي زند.خب ، راستش ، من عاشق روزهاي ابري و باراني هستم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 18:57:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اداي توضيحات!</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;به عرض و ارتفاع
دوستان برسانم كه اينجانب ، در پي اتفاقات اخير ، احساس مسئوليت كرده و در همين
فرصت به عنوان سخنگوي افشين قطبي به برخي ابهامات و اتهامات پاسخ مي دهم؛باشد كه
اين سخنان چراغ راه غرض ورزان و كينه توزان كه چشم ديدن برخي موفقيت هاي بزرگ ملت
را ندارند ، شود!&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
همانگونه كه مستحضريد جناب سيد افشين خان قطبي ، كه لايف تايم خود را عمدتا در
خارج ها (!) سپري كرده اند ، با بسياري از لغات فارسي مشكل داشته و بسياري از
معاني نغز اين زبان گرانقدر برايشان ملموس نبوده است.لذا ايشان قبل از بازي با كره
جنوبي بارها از &quot;شگفتي&quot; در اين مسابقه خبر دادند.بعد از اتمام بازي ،
هنگامي كه فرد مذكور – قطبي – خوشحال و خندان به سمت جايگاه كنفرانس خبري مربيان
مي رفتند ، با چشمان ورقلمبيده و رگ هاي بيرون زده جناب تاج – با فتحه روي ج – و ديگر
شمسي كوره ... چيز...يعني همراهان تيم مواجه شدند.لذا با تعجب و مات و مبهوت به
بنده رو كردند و فرمودند : &quot;&quot;وات هپند؟!من كه بهشون گفته بودم
&quot;شگفتي&quot; مي كنيم!!!&quot;&quot;&lt;br /&gt;
در اينجا لازم است توضيح بدهم شگفتي مورد نظر برادر عزيزمان آقاي سيد(!) قطبي از
چه قرار بوده است.اين شگفتي مربوط مي شود به وضعيت عربستان ؛ كه حدود دو ، سه ماه
قبل به فكر سقوط آبرومندانه از جام جهاني بود و هم اكنون به عنوان تيم سوم به پلي
آف صعود نموده است!!لذا هيچ گونه تقصيري متوجه جناب قطبي نيست و نمي باشد ؛ چرا كه
ايشان بارها از اين شگفتي خبر داده بودند اما كسي توجه نمي نمود و همه كار خود را
مي نمودند!&lt;br /&gt;
حال بنده خائفم كه اين غرض ورزان &quot;شگفتي&quot; مورد نظر خويش را به
&quot;شگفتي&quot; افشين خان مربوطيت بدهند و موجبات سرخوردگي ايشان را فراهم
آورند و موفقيت بزرگ ملت را كوچك جلوه دهند!&lt;br /&gt;
صدا و سيما نيز بار ديگر به همگان ثابت كرد كه چه مقدار خائف است و حتي به اندازه
27 دقيقه و 34 ثانيه به سيد قطبي فرصت نداد تا توضيحات خويش را ادا كند!&lt;br /&gt;
پ.ن.افشين جون...يه ميليارد نوش جونت!!!سلام مارو به بانو يوروم و جومونگ برسون!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 09:02:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجديد نظر...انقلاب فكري...ديگه چي بگم!؟</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>
در اين چندروز به اين نتيجه رسيدم كه بايد يه تجديد نظر تو افكارم بكنم!
واقعا كه...بايد خجالت بكشم.با اين افكار و باورهاي پارانوييدي و شيزوفرني و شيزوشيربرنجي(!) و ايناي ديگه مي خواستم به كجا برسم؟!شيم آن مي!!!
باز خدا رو شكر كه به موقع پرده هاي غفلت از جلوي چشمانم كنار رفت و به حول قوه الهي به راه راست هدايت شدم .
خداوندا ! خداوندگارا ! از تو به خاطر نزول انوار الهي درون قلبم ممنونم! ممنونم كه دلم را روشن كردي و اين تاريك نگري و كوته نظري را از من دور ساختي و جوهره وجودم را به روشن فكري متبرك ساختي! آمين!
در اين چندروزه شاهد معجزه هاي پياپي بودم...به گونه اي كه امتناع از استسلام در مقابل قدرت الهي جايز نبود!
جناب آقاي م.ا.ن به ياري خداوند – تاكيد مي كنم به ياري خداوند – با حداكثر مشاركت دوباره به خدمت گذاري مردم منتخب شد تا بر همگان چهره پليد و ملون ديگران آشكار شود!خداوندا...يادم رفت بگم...به خاطر اينم ممنونم!!!
به حمد الهي...در فضاي آزادي نزديك به مطلق كشور* آمار 20 ميليوني ييهو(!) به 10 ميليون و كمتر مي رسد ؛ به فضل الهي 24 بيشتر از 22 شد و ما پوز همه مخالفان را زديم ؛ به امر الهي دهان همه معترضان مزدور را با سنگ فرش و اسفالت خيابان ها يكي كرديم و احدي بويي نبرد...!
خداوندا ! باز از تو ممنونم كه آزادي موجود را اينگونه به من نشان دادي و افكار پوچ و تاريكم مبني بر الكي بودن همه اين قضايا را برايم تصحيح ساختي...به اميد فردايي مذخرف تر با مشاركت حداكثري مردم ساده دل! &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*:رئيس جمهور منتخب مردم ، تيتر روزنامه امروز همشهري.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.يادم رفت بگم...همين جا تمام افراد غرض ورز و نابينايي كه قطع شدن سرويس اس ام اس رو به انتخابات و سرويس صيانت آراي اس ام اسي شيرحسين(!) ربط مي دن ، محكوم مي كنم و همين جا حمايت خودم رو از مخابرات اعلام كرده و قطعي سرويس اس ام اس رو نقص فني مي دونم كه بچه هاي مخابرات سخت در تلاشند كه زودتر برطرف بشه!بالاخره سيستم ها همه كامپيوتر هستن و مث من و شما شعور ندارن كه بفهمن دم انتخابات نبايد قات بزنن!&lt;br /&gt;يه ايول هم تقديم وزير ارتباطات - يا شايدم خود رئيس مخابرات دقيق يادم نيست پوزش مي طلبم! - چون گفته كه ما خودمونم از سرويس هاي اينترنت راضي نيستيم!!!ديگه جواب از اين مردمي تر؟!اي غرض ورز كينه جو...دهنت صاف شد؟!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چي شد؟!</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>منچستر چهارشنبه شب منچستر نبود.&lt;br /&gt;اين منچستر منچستري نبود كه همه تيمارو يكي يكي درو مي كرد و مي رفت جلو.&lt;br /&gt;اين منچستر منچستري نبود كه دو سال پيش او الدترافورد به رم 7 تا گل زد.&lt;br /&gt;اين منچستر منچستري نبودكه سر آلكس بزرگ ساخته بود.&lt;br /&gt;اين سرآلكس ، سرآلكس باشكوه ، سرآلكس هميشه پيروز هميشگي نبود.&lt;br /&gt;ايت يونايتد ، همون تيم مورد علاقه ي من كه همه ي تيما ازش مي ترسيدن نبود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اين منچستر ، منچستر نبود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن.واقعا چي شد؟!هنوز باورم نميشه تيم محبوبم اينجوري قافيه رو باخت...يعني واقعا جام پريد!؟&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 29 May 2009 15:27:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبله مرغون ، نهايي ، Twilight و ساير بستگان!!!</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-style: italic; &quot;&gt;فرض كنيد سال سوم دبيرستان هستيد و امتحانات غول آساي نهايي انتظار شما را مي كشد.درست دو هفته مانده به امتحانات خواهر كوچكتان بيماري مذخرف ابله مرغان(!) مي گيرد!&lt;br /&gt;دو هفته بعد ، شما بعد از امتحان ديني به خانه مي آييد.احساس بي حالي و سردرد مزمن شما را فرا مي گيرد.خواهر كوچك كار خودش را كرد.دانه هاي قرمز روي بدنتان تنها يك معني دارد...آبله مرغان!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب اينم از شانس من...درست در بدترين موقع!البته زيادم مهم نيست ولي خب با قيافه ي دون دون اصولا جايي نميشه رفت!&lt;br /&gt;نمي دونم چرا...ولي همين جوري دو جلد اول كتاب twilight و خوندم و فيلمشم قراره ببينم!!من از اين كتاباي عشقي-عاشقي متنفرم....اما واسه سرگرمي بد نيست...هست؟!البته خب سرگرمي دليل خوبي براي خوندن يه كتاب چيپي مث اين نيست...اما واسه توجيه خوبه!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب در نظر دارم براي تابستون رستاخيز تولستوي و حادثه عجيب براي سگي در شب مارك هادون و جاناتان ريچارد باخ و بخونم....فكر كنم بي كلاسي ماجراي ادوارد كالن و بلا رو جبران كنه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اميدوارم زنده بمونم و كتاباي نازنينم و تموم كنم!!![دعا]&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 13:46:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>88</title>
<link>http://icu-68.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;انگار همين ديروز  بود كه براي 86 &lt;a href=&quot;http://icu-68.blogfa.com/post-11.aspx&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;خوشامدگويي&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نوشتم ؛ آن هم چه خوشامدگويي پراحساسي!دو سال گدشت.به
همين سادگي.حالا من هستم و تمام چيزهايي كه هميشه اميد تغييركردنشان را دارم و هيچ
گاه عوض نمي شوند.من هستم و كوله پشتي بزرگم كه سنگيني اش كمرم را خم كرده و از شكل
انداخته.كوله پشتي اي كه عذاب هاي چندين و چندساله ام در ان تلنبار شده.كاش مي
توانستم جايي گوشه خيابان يا در اتوبوس رهايش كنم،فراموشش كنم.كاش تحمل اين سنگيني
را نداشت و پاره مي شد،تا من مجبور نباشم همه جا ببرمش.تا مجبور نباشم سنگيني روي
كمرم را به گلويم منتقل كنم و زور بزنم تا تبديل به بغض نشود ، بغضي كه هيچ وقت حق
تركيدن ندارد ؛ حتي اگر صاحبش از درد و رنج در حال تركيدن باشد.اين خودم هستم كه
حق گريه كردن به خودم را نمي دهم.چون مي خواهم بلند گريه كنم و نمي توانم.چون حالم
از گريه خفه به هم ميخورد. چون ديگر توانايي بلند كردن آن كوله را ندارم و دارم
روي زمين مي كشمش.&lt;br /&gt;
تمام مي شود.88 هم تمام مي شود و 16 من هم.اما اين رنج بي پايان تمامي ندارد.89 مي
آيد و من هنوز در حسرت خنده اي از ته دل.90 مي رسد و من در حسرت ذره اي شجاعت.91...92...93...خداي
بي رحم من اين زندگي لعنتي را به من هديه داده...94...95..96...چيزي را كه داده پس
نمي گيرد...97..98..99... .&lt;br /&gt;
كاش تمام شود.كاش چشمانم را باز كنم و ببينم كه همه چيز خواب بوده ، كه همه چيز
بازي پستي بوده براي عذاب دادن من ؛ و حالا تمام شده.مي خوابم با اميد اينكه بيدار
نشوم.&lt;br /&gt;
كوله ام پر شده ؛ بايد براي &lt;strong&gt;&lt;em&gt;عيد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; يك كوله بزرگتر و محكمتر بگيرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(204, 204, 204); font-size: 13px; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: Verdana; font-size: 11px; &quot;&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;I am so sick of speaking words that no one understands...Evanescne EP&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 12:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=icu-68&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>icu-68</dc:creator>
<guid>http://icu-68.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
