تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام -

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

بچه كه بودم حدود شش هفت ساله ، يعني ده يازده سال پيش يه بعد از ظهر توي خونه تنها بودم.داشتم برنامه كودك ساعت 3 شبكه دو رو مي ديدم.يهو گشنه م شد و خواستم يه چيزي بخورم.طبق معمول رفتم سر يخچال و يه بررسي كردم ؛ خيارشور!شيشه خيارشور و درآوردم و نشستم جلوي تلويزيون و شروع كردم به خوردن.نصف يه شيشه بزرگ خيارشور و خوردم!بعد از يه مدت حدود پنج شيش دقيقه -  دوباره دلم خواست كه چيزي بخورم.ايندفعه بعد از بررسي تصميم گرفتم ماست و گوجه (!) بخورم.برنامه كودك تموم شد و من نشسته بودم.احساس بدي داشتم و خب نمي دونستم چرا ! يهو واقعا حالم بد شد و بالا آوردم خيلي زياد! يه بچه خنگ كوچولو كه همه چي رو باهم خورده و حالا حالش به هم خورده! خوبيش اين بود كه بعد از بالا آوردن ديگه تهوع نداشتم.
الان كه ياد اون روز مي افتم
الان كه حدودا ده سال گذشته يه عالمه به خودم مي خندم ، به اينكه چه قدر ابله بودم!
اما غير از خنديدن ، كاراي ديگه م مي كنم.
مثلا به اين فكر مي كنم كه در حال حاضر هيچ فرقي با اون موقع نكردم.
يا مثلا به اينكه دقيقا چندين و چند ساله كه دارم مثل اون روز همه چي رو با هم مي خورم.
و در نهايت اينكه ، مي دونم بالاخره روزي مي رسه كه همشونو با هم
باهم بالا ميارم.
شايد اون روز حالم بهتر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:42 PM  توسط مليكا  |