هر چي ميشه...هر اتفاقي مي افته...وقتي از زندگي سير ميشي...وقتي
از بغض گلوت مي خواد بتركه...وقتي...وقتي...وقتي...وقت خيلي از اين وقتي ها...مي
گن خدا داره امتحانت مي كنه.
تو يه سكانس فيلم كنستانتين، جان كنستانتين به ايزابل مي گه
:
- اگه بهت بگم كه خدا و شيطان روي روح تمام بشريت شرط بستن چطور؟به شوخي.
و من فكر مي كنم كه چقدر اين حرف مي تونه درست باشه...چقدر
اين قابليت رو داره كه شوخي نباشه.
و وقتي به اين فكر ميكنم...با خودم....به خدا مي گم...مي گم كه چقدر اشتباه كرده كه
روي من شرط بسته....چقدر خدا بده كه روي يه دختر 16 ساله ي احمق شرط بسته.
اينجاست....همين جاست كه وقتي به اين فكر مي رسي ديوونه مي شي...مي دوني چرا؟
به خاطر اينكه با خدات بد حرف زدي؟واسه اينكه زير سوال برديش؟
نه....نه به خاطر اين چيزا نيست...ديوونه ميشي چون نمي توني اين تفكرت رو به كسي بگي...چون
اگر بگي طردت مي كنن...چون هزار تا برچسب و مارك جورواجور و خوشگل بهت مي چسبونن.
پس مي ري به خود خدا مي گي...شايد جوابتو بده...شايد خودش بهت بگه...تنها چيزي كه
مي بيني استمرار چيزهايي ست كه قبلا مي ديدي....بدون هيچ تغيير.
و اينجاست....آره درست همين جاست كه اين دفعه متنفر ميشي...منفجر ميشي...فرياد مي
كشي...داد مي زني...فحش مي دي...به خودت...به زندگي...به هر كس كه مي بيني.
اين بار اينجاست...همين يك لحظه...كه پشيمون مي شي.
پ.ن. من يه دختر بدم؟فقط چون نماز نمي خونم؟چون نمي تونم
روسريمو بكشم رو دماغم؟چون استينم تا سر انگشتام نمياد؟يعني خدا به اين خاطر با من
لج كرده؟اين همه از اين بي ريختاي بدتر از من تو خيابون ريختن...پس چرا من؟
پ.ن 2.خدا من دوستت داشتم.خيلي زياد.خودت مي دوني كه تنها
كسي كه بهش اعتماد داشتم تو بودي.اما الان ازت نااميدم.داري امتحانم مي كني؟از من
گنده تر نبود؟
