هميشه قبل از اينكه شروع كني ، قبل از اينكه قلم به دست بگيري ، قبل از اينكه هر كاري بكني ، قبل ، قبل ، قبل ،هميشه قبل و قبل تر ، ذهنت پر از حرف ها ، پر از كلماتي ست كه انگار دارند براي بيرون آمدن ديواره هاي جمجمه ات را مي شكنند و براي گفته شدن ثانيه هه را مي شمارند.
هميشه قبل و قبل تر ، همه چيز خوب و دوست داشتني ست.
اما به محض اينكه قلم لعنتي را به دستت مي گيري ، وقتي مي خواهي اين رسم مزخرف "شروع" را به جا بياوري ، انگار همه چيز پاك مي شود.ديگر خوب نيست ؛ چون بايد ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال ها فكر كني كه با چه كلماتي مي خواستي كاغذ سفيد روبه رويت را سياه كني.
پس شروع مي كني به خط خطي كردن ، بي هدف ، شايد جمله اي كه مي خواست براي شروع بيايد و نوشته ات را بتركاند ، بيايد.
اما پسر ، چرا نمي خواهي حتي براي يك لحظه به اين فكر كني كه شايد..شايد اصلا از قبل ...هيچ چيزي وجود نداشته كه بخواهد بيرون بيايد ؟
هميشه قبل و قبل تر ، همه چيز خوب و دوست داشتني ست.
اما به محض اينكه قلم لعنتي را به دستت مي گيري ، وقتي مي خواهي اين رسم مزخرف "شروع" را به جا بياوري ، انگار همه چيز پاك مي شود.ديگر خوب نيست ؛ چون بايد ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال ها فكر كني كه با چه كلماتي مي خواستي كاغذ سفيد روبه رويت را سياه كني.
پس شروع مي كني به خط خطي كردن ، بي هدف ، شايد جمله اي كه مي خواست براي شروع بيايد و نوشته ات را بتركاند ، بيايد.
اما پسر ، چرا نمي خواهي حتي براي يك لحظه به اين فكر كني كه شايد..شايد اصلا از قبل ...هيچ چيزي وجود نداشته كه بخواهد بيرون بيايد ؟
