تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

ادوارد براون ؟!!؟!؟!!

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 1:36 PM  توسط مليكا  | 

            من عاشق كارهاي ونه گوت هستم.سبك او فوق العاده است.البته مطلب كوتاه فصل قبل كار پدربزرگ كورت نبود ؛ كار خودم بود كه ترجيع بند كتاب " سلاخ خانه ي شماره 5 " را ضميمه اش كرده بودم.كارهاي ونه گوت را دوست دارم چون او به شما اجازه نمي دهد موقع خواندن كتابش به چيز ديگري فكر كنيد يا حواستان پرت شود.چون اگر حواستان را خوب جمع نكنيد ، تك تك خط هايي كه جلو مي رويد و هرچه بيشتر مي رويد كم تر مي فهميد ، انگار فرياد كورت خدابيامرز بر سر شماست كه مي گويد :
" آهاي ، آشغال عوضي!تو داري شاهكار من را مثل روزنامه مي خواني!"
و به نظر من ، كسي كه كارهاي ونه گوت را مثل روزنامه بخواند ، بهتر است كه اصلا روزنامه هم نخواند.
به اين فكر مي كردم كه شايد من هم روزي مثل بيلي سراندن هنگام عبور از خيابان تصادف كنم و بميرم.  " بله ، رسم روزگار چنين است."

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 8:30 PM  توسط مليكا  | 

            

            بيلي باب سراندن زندگي معمولي داشت.كارمند بانك "بيگ بنگ" بود و پسر پدر و مادري معمولي.صبح ها ساعت شش از خواب بيدار مي شد.صبحانه املت فرانسوي مي خورد.سپس لباس هايش را كه عبارت بود از يك دست كت و شلوار مشكي اتوخورده ، يك پيراهن صورتي روشن ، يك كراوات آلبالويي و يك جفت كفش واكس خورده ، مي پوشيد و از خانه بيرون مي آمد.سوار قطار 7:30 به سمت محل كارش مي شد و در راه روزنامه ي صبح را مي خواند.مدتي بعد از شروع كارش در بانك با يكي از همكارانش كه او هم دختري معمولي بود ازدواج كرد.مدتي بعد هم اولين فرزندشان كه يك پسر بود به دنيا آمد.همان طور كه  گفتم ، همه چيز خيلي معمولي بود.روزي در سال 1976 ، بيلي هنگام عبور از خيابان ، با يك فورد تصادف كرد و همان جا مرد. " بله ، رسم روزگار چنين است. "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 9:11 PM  توسط مليكا  | 

امشب در آن كوچه ي پت و پهن تنها بودم.تنهاي  تنها.مدتي سر كوچه ايستادم.تاريك تاريك بود.چشمانم را بستم ، دستانم را از هم باز كردم و راه رفتم.هيچ صداي اضافه اي نبود.فقط صداي قدم هايم ، صداي به هم خوردن پاچه هاي شلوار جينم ، صداي نفس هايم.
اين بهترين تجربه ام در چند سال اخير بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9:58 PM  توسط مليكا  | 

"كلودي اسم سگي ست كه كيلومترها دورتر از من زندگي مي كند..."

اسم من ،...اسم من "ميزي" است ؛ يا حداقل اينجا اسمم ميزي است.اين اسم را دوست دارم ، حتي اگر اسم خودم نباشد.با توجه به تقويم هفده سال و بيست روز سن دارم ؛ اما اين چاخاني بيش نيست.من تنها دو سال و هفت روز سن دارم.در واقع هفتصد و سي و سه روز از اولين باري كه توانستم دنيا را آن گونه كه هست ببينم مي گذرد.من دوستان زيادي دارم ؛ تقريبا هزارتا.شايد هم بيشتر.گفتم هزارتا چون مادر هميشه براي اينكه بگويد چيزي زياد است مي گويد "هزارتا".پس من هم گفتم هزارتا.چيزي كه هست نمي دانم هزارتا دقيقا يعني چندتا. "موني" ، "ميتي" ، "ميمي" ، "په په" ، "ري ري" ، "ميمي"...شدند چند تا؟هزارتا نشدند؟نمي دانم.شايد بتوانم مثالي براي هزارتا پيدا كنم.هنوز كه نتوانسته ام.بايد يادم باشد تا از مادر بپرسم اين هزارتا كه مي گويد دقيقا چندتاست.خب من بلدم تا 67 بشمرم.فعلا بيشتر از ان نمي توانم.اما مادر قول داده است كه شمردن را تا هزار يادم بدهد.شايد ان موقع توانستم بگويم هزارتا يعني چندتا.شايد هم بفهمم كه بيش تر از هزار هم عددي وجود دارد و اين اكتشاف خودم را به ثبت برسانم.اما اگر كسي قبل از من اين كار را كرده باشد چه؟!مهم نيست.فعلا تصميم ندارم به آن فكر كنم.خب ، داشتم چه مي گفتم؟آهان...در مورد خودم بود.شب ها ساعت دوازده مي خوابم.اوه ، مي دانم براي يك بچه ي دوسال و هفت روزه خيلي دير است ؛ اما زودتر نمي توانم بخوابم.تخت من دقيقا كنار پنجره است.هميشه قبل از خواب پرده را كنار مي زنم و پنجره را باز مي كنم و تمام مدتي كه منتظرم تا خوابم ببرد به آسمان نگاه مي كنم.آسماني كه فقط يك ستاره دارد.اين جالب نيست؟يعني بقيه شان كجا رفته اند؟اين سوال بزرگي ست چون من در كتاب نجومم خوانده ام كه ميلياردها ميليارد ستاره در آسمان وجود دارد ؛ و اينجا فقط يكي ست (البته نمي دانم هزار بزرگتر است يا ميليارد ؛ فكر كنم هزار بيشتر است).اين هم يكي از مسائلي است كه خيلي دوست دارم بفهمم.ديوارهاي اتاق من آبي است ، اما آن را اصلا دوست ندارم.آبي حال من را به هم مي زند ؛ مخصوصا وقتي روشن باشد.خورشيد هم حال من را به هم مي زند.خب ، راستش ، من عاشق روزهاي ابري و باراني هستم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:27 PM  توسط مليكا  | 

به عرض و ارتفاع دوستان برسانم كه اينجانب ، در پي اتفاقات اخير ، احساس مسئوليت كرده و در همين فرصت به عنوان سخنگوي افشين قطبي به برخي ابهامات و اتهامات پاسخ مي دهم؛باشد كه اين سخنان چراغ راه غرض ورزان و كينه توزان كه چشم ديدن برخي موفقيت هاي بزرگ ملت را ندارند ، شود!
بسم الله الرحمن الرحيم
همانگونه كه مستحضريد جناب سيد افشين خان قطبي ، كه لايف تايم خود را عمدتا در خارج ها (!) سپري كرده اند ، با بسياري از لغات فارسي مشكل داشته و بسياري از معاني نغز اين زبان گرانقدر برايشان ملموس نبوده است.لذا ايشان قبل از بازي با كره جنوبي بارها از "شگفتي" در اين مسابقه خبر دادند.بعد از اتمام بازي ، هنگامي كه فرد مذكور – قطبي – خوشحال و خندان به سمت جايگاه كنفرانس خبري مربيان مي رفتند ، با چشمان ورقلمبيده و رگ هاي بيرون زده جناب تاج – با فتحه روي ج – و ديگر شمسي كوره ... چيز...يعني همراهان تيم مواجه شدند.لذا با تعجب و مات و مبهوت به بنده رو كردند و فرمودند : ""وات هپند؟!من كه بهشون گفته بودم "شگفتي" مي كنيم!!!""
در اينجا لازم است توضيح بدهم شگفتي مورد نظر برادر عزيزمان آقاي سيد(!) قطبي از چه قرار بوده است.اين شگفتي مربوط مي شود به وضعيت عربستان ؛ كه حدود دو ، سه ماه قبل به فكر سقوط آبرومندانه از جام جهاني بود و هم اكنون به عنوان تيم سوم به پلي آف صعود نموده است!!لذا هيچ گونه تقصيري متوجه جناب قطبي نيست و نمي باشد ؛ چرا كه ايشان بارها از اين شگفتي خبر داده بودند اما كسي توجه نمي نمود و همه كار خود را مي نمودند!
حال بنده خائفم كه اين غرض ورزان "شگفتي" مورد نظر خويش را به "شگفتي" افشين خان مربوطيت بدهند و موجبات سرخوردگي ايشان را فراهم آورند و موفقيت بزرگ ملت را كوچك جلوه دهند!
صدا و سيما نيز بار ديگر به همگان ثابت كرد كه چه مقدار خائف است و حتي به اندازه 27 دقيقه و 34 ثانيه به سيد قطبي فرصت نداد تا توضيحات خويش را ادا كند!
پ.ن.افشين جون...يه ميليارد نوش جونت!!!سلام مارو به بانو يوروم و جومونگ برسون!

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:33 PM  توسط مليكا  | 

در اين چندروز به اين نتيجه رسيدم كه بايد يه تجديد نظر تو افكارم بكنم! واقعا كه...بايد خجالت بكشم.با اين افكار و باورهاي پارانوييدي و شيزوفرني و شيزوشيربرنجي(!) و ايناي ديگه مي خواستم به كجا برسم؟!شيم آن مي!!! باز خدا رو شكر كه به موقع پرده هاي غفلت از جلوي چشمانم كنار رفت و به حول قوه الهي به راه راست هدايت شدم . خداوندا ! خداوندگارا ! از تو به خاطر نزول انوار الهي درون قلبم ممنونم! ممنونم كه دلم را روشن كردي و اين تاريك نگري و كوته نظري را از من دور ساختي و جوهره وجودم را به روشن فكري متبرك ساختي! آمين! در اين چندروزه شاهد معجزه هاي پياپي بودم...به گونه اي كه امتناع از استسلام در مقابل قدرت الهي جايز نبود! جناب آقاي م.ا.ن به ياري خداوند – تاكيد مي كنم به ياري خداوند – با حداكثر مشاركت دوباره به خدمت گذاري مردم منتخب شد تا بر همگان چهره پليد و ملون ديگران آشكار شود!خداوندا...يادم رفت بگم...به خاطر اينم ممنونم!!! به حمد الهي...در فضاي آزادي نزديك به مطلق كشور* آمار 20 ميليوني ييهو(!) به 10 ميليون و كمتر مي رسد ؛ به فضل الهي 24 بيشتر از 22 شد و ما پوز همه مخالفان را زديم ؛ به امر الهي دهان همه معترضان مزدور را با سنگ فرش و اسفالت خيابان ها يكي كرديم و احدي بويي نبرد...! خداوندا ! باز از تو ممنونم كه آزادي موجود را اينگونه به من نشان دادي و افكار پوچ و تاريكم مبني بر الكي بودن همه اين قضايا را برايم تصحيح ساختي...به اميد فردايي مذخرف تر با مشاركت حداكثري مردم ساده دل! 

*:رئيس جمهور منتخب مردم ، تيتر روزنامه امروز همشهري.

پ.ن.يادم رفت بگم...همين جا تمام افراد غرض ورز و نابينايي كه قطع شدن سرويس اس ام اس رو به انتخابات و سرويس صيانت آراي اس ام اسي شيرحسين(!) ربط مي دن ، محكوم مي كنم و همين جا حمايت خودم رو از مخابرات اعلام كرده و قطعي سرويس اس ام اس رو نقص فني مي دونم كه بچه هاي مخابرات سخت در تلاشند كه زودتر برطرف بشه!بالاخره سيستم ها همه كامپيوتر هستن و مث من و شما شعور ندارن كه بفهمن دم انتخابات نبايد قات بزنن!
يه ايول هم تقديم وزير ارتباطات - يا شايدم خود رئيس مخابرات دقيق يادم نيست پوزش مي طلبم! - چون گفته كه ما خودمونم از سرويس هاي اينترنت راضي نيستيم!!!ديگه جواب از اين مردمي تر؟!اي غرض ورز كينه جو...دهنت صاف شد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 10:54 AM  توسط مليكا  | 

منچستر چهارشنبه شب منچستر نبود.
اين منچستر منچستري نبود كه همه تيمارو يكي يكي درو مي كرد و مي رفت جلو.
اين منچستر منچستري نبود كه دو سال پيش او الدترافورد به رم 7 تا گل زد.
اين منچستر منچستري نبودكه سر آلكس بزرگ ساخته بود.
اين سرآلكس ، سرآلكس باشكوه ، سرآلكس هميشه پيروز هميشگي نبود.
ايت يونايتد ، همون تيم مورد علاقه ي من كه همه ي تيما ازش مي ترسيدن نبود.

اين منچستر ، منچستر نبود.

پ.ن.واقعا چي شد؟!هنوز باورم نميشه تيم محبوبم اينجوري قافيه رو باخت...يعني واقعا جام پريد!؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 6:58 PM  توسط مليكا  | 

فرض كنيد سال سوم دبيرستان هستيد و امتحانات غول آساي نهايي انتظار شما را مي كشد.درست دو هفته مانده به امتحانات خواهر كوچكتان بيماري مذخرف ابله مرغان(!) مي گيرد!
دو هفته بعد ، شما بعد از امتحان ديني به خانه مي آييد.احساس بي حالي و سردرد مزمن شما را فرا مي گيرد.خواهر كوچك كار خودش را كرد.دانه هاي قرمز روي بدنتان تنها يك معني دارد...آبله مرغان!!

خب اينم از شانس من...درست در بدترين موقع!البته زيادم مهم نيست ولي خب با قيافه ي دون دون اصولا جايي نميشه رفت!
نمي دونم چرا...ولي همين جوري دو جلد اول كتاب twilight و خوندم و فيلمشم قراره ببينم!!من از اين كتاباي عشقي-عاشقي متنفرم....اما واسه سرگرمي بد نيست...هست؟!البته خب سرگرمي دليل خوبي براي خوندن يه كتاب چيپي مث اين نيست...اما واسه توجيه خوبه!

خب در نظر دارم براي تابستون رستاخيز تولستوي و حادثه عجيب براي سگي در شب مارك هادون و جاناتان ريچارد باخ و بخونم....فكر كنم بي كلاسي ماجراي ادوارد كالن و بلا رو جبران كنه!!!

اميدوارم زنده بمونم و كتاباي نازنينم و تموم كنم!!![دعا]



+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 5:16 PM  توسط مليكا  | 

انگار همين ديروز  بود كه براي 86 خوشامدگويي نوشتم ؛ آن هم چه خوشامدگويي پراحساسي!دو سال گدشت.به همين سادگي.حالا من هستم و تمام چيزهايي كه هميشه اميد تغييركردنشان را دارم و هيچ گاه عوض نمي شوند.من هستم و كوله پشتي بزرگم كه سنگيني اش كمرم را خم كرده و از شكل انداخته.كوله پشتي اي كه عذاب هاي چندين و چندساله ام در ان تلنبار شده.كاش مي توانستم جايي گوشه خيابان يا در اتوبوس رهايش كنم،فراموشش كنم.كاش تحمل اين سنگيني را نداشت و پاره مي شد،تا من مجبور نباشم همه جا ببرمش.تا مجبور نباشم سنگيني روي كمرم را به گلويم منتقل كنم و زور بزنم تا تبديل به بغض نشود ، بغضي كه هيچ وقت حق تركيدن ندارد ؛ حتي اگر صاحبش از درد و رنج در حال تركيدن باشد.اين خودم هستم كه حق گريه كردن به خودم را نمي دهم.چون مي خواهم بلند گريه كنم و نمي توانم.چون حالم از گريه خفه به هم ميخورد. چون ديگر توانايي بلند كردن آن كوله را ندارم و دارم روي زمين مي كشمش.
تمام مي شود.88 هم تمام مي شود و 16 من هم.اما اين رنج بي پايان تمامي ندارد.89 مي آيد و من هنوز در حسرت خنده اي از ته دل.90 مي رسد و من در حسرت ذره اي شجاعت.91...92...93...خداي بي رحم من اين زندگي لعنتي را به من هديه داده...94...95..96...چيزي را كه داده پس نمي گيرد...97..98..99... .
كاش تمام شود.كاش چشمانم را باز كنم و ببينم كه همه چيز خواب بوده ، كه همه چيز بازي پستي بوده براي عذاب دادن من ؛ و حالا تمام شده.مي خوابم با اميد اينكه بيدار نشوم.
كوله ام پر شده ؛ بايد براي عيد يك كوله بزرگتر و محكمتر بگيرم.

I am so sick of speaking words that no one understands...Evanescne EP

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 4:3 PM  توسط مليكا  | 

اينجا نشسته ام و به تمام روزهاي قبل فكر مي كنم.به تمام روزهايي كه دلمشغولي هاي من فراتر از آني بود كه بايد باشد.
من از تو متنفرم و تو نمي خواهي اين را درك كني.از تو متنفرم به خاطر تمام ثانيه هايي كه خيال ساده مرا به سخره گرفتي و با روح شكننده ام بازي كردي.
با تو هستم...با تو كه حتي از نگاه كردن به تو بيزارم.اما من هيچ وقت نخواستم تو را بشكنم ، هيچ وقت.كاري كه تو مي كردي...مدام مي كردي ؛ با تو كه در سخت ترين و حساس ترين موقعيت روحي ام مرا بازيچه خودت قرار دادي.
سعي كن – البته اگر مي تواني – يك دقيقه خودت را جاي من بگذاري.آنوقت اين احساس تنفر من را درك مي كني.
اما نمي تواني.تو هرگز نمي تواني حتي لحظه اي خودت را جاي من بگذاري.
من تو را بخشيده بودم ، به خاطر همه ضربه هايي كه آگاهانه به من زدي ؛ اما تو همه چيز را با رفتارهاي كودكانه ات به هم زدي ، تا دوباره تنفرم را زنده كني.
تمام شده.قبول كن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:15 AM  توسط مليكا  | 

بچه كه بودم حدود شش هفت ساله ، يعني ده يازده سال پيش يه بعد از ظهر توي خونه تنها بودم.داشتم برنامه كودك ساعت 3 شبكه دو رو مي ديدم.يهو گشنه م شد و خواستم يه چيزي بخورم.طبق معمول رفتم سر يخچال و يه بررسي كردم ؛ خيارشور!شيشه خيارشور و درآوردم و نشستم جلوي تلويزيون و شروع كردم به خوردن.نصف يه شيشه بزرگ خيارشور و خوردم!بعد از يه مدت حدود پنج شيش دقيقه -  دوباره دلم خواست كه چيزي بخورم.ايندفعه بعد از بررسي تصميم گرفتم ماست و گوجه (!) بخورم.برنامه كودك تموم شد و من نشسته بودم.احساس بدي داشتم و خب نمي دونستم چرا ! يهو واقعا حالم بد شد و بالا آوردم خيلي زياد! يه بچه خنگ كوچولو كه همه چي رو باهم خورده و حالا حالش به هم خورده! خوبيش اين بود كه بعد از بالا آوردن ديگه تهوع نداشتم.
الان كه ياد اون روز مي افتم
الان كه حدودا ده سال گذشته يه عالمه به خودم مي خندم ، به اينكه چه قدر ابله بودم!
اما غير از خنديدن ، كاراي ديگه م مي كنم.
مثلا به اين فكر مي كنم كه در حال حاضر هيچ فرقي با اون موقع نكردم.
يا مثلا به اينكه دقيقا چندين و چند ساله كه دارم مثل اون روز همه چي رو با هم مي خورم.
و در نهايت اينكه ، مي دونم بالاخره روزي مي رسه كه همشونو با هم
باهم بالا ميارم.
شايد اون روز حالم بهتر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:42 PM  توسط مليكا  | 

بعضي چيزها تغييرناپذيرند.واقعا تغييرناپذيرند.هر روز مي گم حالم از اين زندگي به هم مي خوره.هر روز به خودم گوشزد مي كنم كه هيچ آينده اي برام وجود نداره.به خاطر جامعه نيست.به خاطر فقر و بيكاري و گراني و هزارتا كوفت و زهرمار ديگه نيست.به خاطر كنكور و دانشگاهم نيست.همه چيز همين اطرافه.همه علت انزجار من از اين زندگي ، تنها دليل ، همين جاست.گاهي با فاصله دو متر؛گاهي كم تر،گاهي هم بيشتر.هميشه هست ، خواسته يا ناخواسته با حضورش آزارم مي ده ، و من نمي دونم چه جوري بايد بي خيال باشم ، چه جوري بايد خودم رو تغيير بدم و من نمي دونم چه جوري مي تونم از دست اين زندگي خلاص بشم.و من نمي دونم اين زندگي لعنتي كه دارم به كجا مي رسه و نمي دونم چه جوري بايد حسرت هاي چندين ساله مو فروبخورم و ساكت بمونم ؛ و من نمي دونم تا كي مي تونم تحمل كنم ، كه چقدر مي تونم خفه بمونم و بغض چندساله م رو نگه دارم ، كه تا كي مي تونم گريه نكنم...تا كي مي تونم داد نزنم و از ته دل زار نزنم.مي ترسم.مي ترسم از اينكه خلاص بشم.مي خوام و مي ترسم.حالم از نگاه كردن خودم توي آيينه به هم مي خوره.حالم از خودم به هم مي خوره.حالم از همه به هم مي خوره.حتي حالم از خدا هم مي خوره.خدايي كه تنها چيزي كه به من داده ، همه اون چيزي كه بهم لطف كرده همينه ؛حسرت.

...و من ، تنها چيزي كه پشت اين سكوت پنهان كرده ام حماقت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 7:20 PM  توسط مليكا  | 

خوشبختانه سينماي ايران مثل پورشه كاررا جي تي و با سرعت 335 كيلومتر بر ساعت در حال پيمودن جاده ي خاكي و بدون اسفالت و سنگلاخ و خلاصه ضايع موفقيت مي باشد و پس از حماسه ي انقلابي و شورانگيز يك هفته پيش پوريا پورسرخ ، شاهد قدرت نمايي زبونم لال و گلاب به روتون* گلشيفته فراهاني بر روي ردكارپت هاليوود بوديم!!! گويا لئوناردو دي كاپريو - همبازي گلي خانم در "Body Of Lies" ريدلي اسكات - حواسش نبوده كه بايد چشماشو درويش كنه و در مورد بازي گلي گفته : Perfect !و انگشت شصتش را ( شستش را ) به نشانه موفقيت و نه چيز ديگر به دوربين هاي تلويزيوني نشان داده است!
با آرزوي موفقيت براي بازيگر انفجاري و خوب و شايسته و با استعداد و perfect و professional و خفن و باحال و فلان و ايناي كشور عزيزمون كه ديگه نه...هاليوود!

* :‌ به علت برخي ملاحظات از تشريح وضعيت اسفناك {خنده...هر هر} گلي خانم روي ردكارپت و گذاشتن عكس معذوريم...بريد اينجا ببينيد خودتون:
http://gallery.movieland.ir/displayimage.php?album=42&pos=7

اديت 23 مهر : نمي دونم چرا اون موقعي كه بايد حرف بزنم خفه ميشم!لعنت به من!امروز صبح بايد جواب ميدادم ولي خفه شده بودم!الان تا ته ته ته تهم دارم مي سوزم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 7:8 PM  توسط مليكا  | 


Edit : 1387/7/15

در زير با الهام از كتاب هاي پرنكته(!) گاج كه تازگي ها زيادي سر و كارمان باهاش است ، سوالاتي را طرح مي كنيم...باشد كه مورد توجه طراحان سوال كنكور 88 قرار گيرد!!!
سوال اول – اصليت پوريا پورسرخ – بازيگر با استعداد و خوش استيل كشورمان – به كداميك از اقوام ميهن عزيزمان باز مي گردد؟!
الف)ترك
ب)لر
ج)كرد
د)
Se nacionalidad es Ghazviño
راهنمايي :‌ گزينه هاي الف ، ب و ج صحيح نيستند!
درسنامه : از بيان توضيحات اضافي معذوريم ، براي اطلاعات بيشتر رجوع شود به قسمت آخر سريال نغز و زيباي روز حسرت ، دقايق پاياني!

سوال دوم – به نظر شما ، بهتر است سيروس مقدم پس از موفقيت چشمگير در ساخت سريال هاي ماورا ، Metaphysic و Religious در كدام يك از ژانر هاي زير به فعاليت خود ادامه دهد؟
الف)پور.نوگرافي
ب)پور.نوگرافيستي!
ج)پور.نوگرافيست بودن!
د)همه موارد
درسنامه :‌ نظر دانش آموز در اين سوال مورد توجه است.

سوال سوم – نام احتمالي فيلم بعدي سيروس مقدم در يكي از ژانرهاي بالا(!) با بازي پوريا پورسرخ (پارتنر بزرگسال) و  يك پارتنر خردسال چه مي باشد؟
الف)
The Brokeback Mountain ( Kids version ) 
ب)بروك بك مانتين
R دار!!
ج)كوهستان بروك بك چيزدار!
د)
The REDBOY(!) In brokeBackMountain !!!!!
پ.ن.خيلي تلاش كردم ، خيلي سعي كردم اينارو اينجا ننويسم!اما فكر كردم و ديدم از اين اتفاقات هزارسال يه بار مي افته ، و من اگر پنج شيش سال بعد بخوام بيام خاطراتم رو مرور كنم ، حتما با ديدن اين پست خيلي خيلي خواهم خنديد!پس دلم نيومد فرصت بازگشت رو از خودم بگيرم!!!!
پ.ن2.قابل توجه عزيزاني كه بروكبك مانتين رو نديدن...مي تونن برن اينجا و خلاصه فيلم رو بخونن!البته حواستون باشه به تقويم و شمارش سال هاي زندگيتون!!!
و در مورد
RedBoy ، ترجمه تحت اللفظي نام فاميل جناب پورياخان(!) مي باشد!!
پ.ن3.جناب
RedBoy ثابت كردند به جز Up and Down Acting و تحصيل در رشته دكتراي فيزيولوژي و همچنين با سركج بازي كردن‌ ، قابليت هاي ديگري هم دارند كه به دليل شرايط سينمايي ايران متاسفانه قابل استفاده نيست!!!!!!!
پ.ن آخر.بايد از سيروس مقدم ممنون باشم.چون فرصت از ته دل خنديدن را بعد از مدت ها به من داد!!




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 1:24 PM  توسط مليكا  | 

چند دقيقه پيش خواب ديدم در حال قدم زدن در خيابان هستم...بيكار...بي آر و بي هدف ؛ كه ناگهان اتومبيلي در مقابل بنده ايستاد.در همان لحظه فك اينجانب به زمين رسيد و از فرط تعجب مي خواستم سرم را به ديوار بكوبم!نه ، اين تعجب نه به خاطر اين بود كه ماشيني مقابل ما نوقف كرده بود و نه به خاطر راننده اش . اتومبيل يك لامبورگيني گالاردو اسپايدر سبز كاهويي تميز(!) بود!عنايت داريد كه خودم همان لحظه فهميدم كاملا خواب تشريف دارم ، منتهي به مدت 15 دقيقه مشغول لعنت فرستادن به خودم شدم كه چرا چند دقيقه بيشتر نخوابيدم تا حداقل در خواب يك بار سوار گالاردو بشوم!2 تا 3 دقيقه كافي بود چون هويت راننده براي  من مشخص نبود و از قديم گفته اند كه سوار اتومبيل غريبه نبايد شد!خواب هم خواب هاي قديم!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5:4 AM  توسط مليكا  | 



تو فكر پر كردن فرم اهداي عضوم.خدا كنه اون قدر زنده باشم كه كارت اهدا رو بگيرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:16 AM  توسط مليكا  | 

با سلام خدمت تمام دوستان عزيز و عرض تسليت به مناسبت ايام شهادت سيد و سالار شهدا حضرت امام حسين (ع) و ياران با وفايش در اين پست مي خوام چند نكته كامپيوتري رو قرار بدم البته اين نكات ساده است كه احتمال مي دم خودتون بلد باشين خوب شايد براي بعضي ها جديد باشه<BR><BR>قطع كردن صداي بوق مودم در هنگام connect شدن<BR>براي اين كار روي اتصال مورد نظر خودتون كليك راست كرده و properties را انتخاب كنيد سپس در قسمت general روي configure كليك كنيد ودر پايين پنجره اي كه باز مي شود علامت كنارEnable Modem speaker را برداريد و دوباره ok را فشار دهيد.<BR><BR>استفاده از system restore هنگام خرابي ويندوز<BR>اگر ويندوز xp شما خراب شده و كامپيوتر به درستي بوت نميشود حتي اگر به طريق safe mode هم نتوانيد وارد ويندوز شويد ممكن است بتوانيد مشكل را به كمك system restore حل كنيد. البته مشروط به اينكه system restore فعال باشد.<BR>براي اين كار در ابتداي بالا آمدن ويندوز كليد F8 را فشار دهيد تا منوي بوت XP ظا هر شود سپس<BR>boot in safemode with command prompt را انتخاب كنيد اگر اين كار به درستي انجام شد دستور<BR>systemroot%system32restorerstrui.exe% را اجرا كنيد به اين ترتيب system restore اجرا شده و مي توانيد ويندوز را به حالتي كه سالم بوده بر گردانيد.<BR>البته از مسير<BR>start + Allprograms + Accessories + System tools + system restore<BR>زماني كه در داخل ويندوز هستين هم مي تونين استفاده كنين. <BR>اميدوارم به دردتون بخوره التماس دعا. <BR>
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 1:17 AM  توسط مليكا  | 

سلام دوستان...به همه طرفداران عزیز یونایتد تسلیت عرض می کنم واقعا تکان دهنده بود...اما بی خیال هنوز اندازه دو تا باخت دیگه جا دارن!

حالا دلایل باخت هم که فکر کنم کاملا مشخص و مبرهن بود....هیچ کدوم از بازیکن های یونایتد(به ویژه رونالدو که مهره اصلیه و پل اسکولز)سرحال نبودن انشا... بازی های بعدی.

و همین جا از همه کسانی که لطف داشتن و به ما سر زدند ممنونم و امیدوارم بازم از اینکارا بکنن!

 

فعلا بای بای.... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 4:22 PM  توسط مليكا  | 

با سلام خدمت تمام دوستان از امروز من به همراه مليكاي عزيز كه لطف كردن و اجازه همكاري به من دادند در خدمت شما هستيم اگر خدا بخواد نيت من اضافه كردن مطالب اموزشي به وبلاگ هستش البته اميدوارم شما راضي باشين
پس منتظر پست هاي بعدي مليكا و من باشين
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 2:42 AM  توسط مليكا  | 

سلام...من دوباره اومدم(اگه به پست قبلی نگاه کنید می بینید مال پارساله)خیلی از رفیقام بودند که الان دیگه هیچ رقمه نمی نویسن...اما من اومدم که بنویسم...بیخود دنبال موزیک و ویدئو و چه می دونم از این جور چیزا نگردید چون پیدا نمی کنید...خلاصه این وبلاگ زیاد موضوع مشخصی نداره...اجتماعی...اقتصادی...سیاسی(نه اون سیاسی که شما فکر می کنید نظر شخصی خودم درباره بعضی چیزا)....و احتمالا بیشتر از همه ورزشی خواهد بود.

 

احتمالا من هر دو سه روز یه بار اپ می کنم...اگه اتفاق خاصی نیفته که مثلا دیر بشه یا بر عکس زود بشه.

 

اوه فردام که بازی منچستر-ارسناله حتما بعد از بازی با یه گزارش تحلیلی از بازی در خدمتتون خواهم بود!!!امیدوارم که ببره چون امروز چلسی مفتضحانه از لیورپول باخت و اگر فردا منچستر ببره فاصله ش با چلسی ۹ امتیاز می شه(گفتم وبلاگ ورزشیه!!!!)

 

خب فعلا چیز دیگه ای نیست...امیدوارم خوشتون بیاد....فعلا بای بای.

 

(راستی اگر کسی پایه س که باهم وبلاگو بگردونیم من حتما استقبال می کنم)

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 7:6 PM  توسط مليكا  | 

سلام.می دونم خیلی بد قولم.ببخشید بازم حتما تکرار می شه!!!باور کنین تقصیر من نیست.تقصیر معلمامونه!از بس که امتحان می گیرن پدر مارو در میارن!خب خود شماهم حتما همین مشکلو دارین ولی میاینو اپ می کنین،چی کار کنم دیگه تنبلم!

 

حالا برای رفع خستگی و ناراحتی بعد از باخت استقلال یه چند تا جک می نویسم حالشو ببرین:

 

 

یه روز از یه ترکه می پرسن چند تا بچه داری؟میگه:هفت تا ولی انگشت کوچیکشو نشون می ده.میگن این که یکیه،میگه اخه دادم mp3 کردن!!!

 

یه روز از یه ترکه می پرسن چند تا بچه داری؟میگه:3تا ولی 4تا انگشتشو نشون میده!میگن این که 4 تاست،میگه:اخه این بچه همسایه س همش خونه ماست!!!

 

یه روز می خوان یه لره رو شکنجه روحی بدن می فرستنش تو یه اتاق گرد میگن برو یه گوشه بشین!!!

 

یه روز از یه ترکه می پرسن می دونی فامیلی خدا چیه؟میگه:فکر کنم وکیلی باشه!!!(اگه دوزاری مبارک نیفتاد،اسم و فامیل رو پشت هم بگین شاید فهمیدین!!!)

 

 

یه روز از یه ترکه می پرسن خدا کیه؟میگه فکر کنم نماینده ولی فقیه در کائنات!!!

 

یه روز از یه ترکه می پرسن 15خرداد چه روزیه؟میگه فکر کنم17شهریور باشه!!!!!!!!

 

یه روز چندتا رشتی با یه ترکه نشسته بودن داشتن جک می گفتن.قرار شد که به نوبت هرکی یه جک بگه.رشتیا همینطور از ترکا جک می گفتن می خندیدن نوبت ترکه که میشدهتا میگفته یه روز یه رشتیه... همه رشتیا می گفتن اه بابا بسه با این جکای مسخرت.همینطوری هی نمیذاشتن ترکه جک بگه،که ترکه میگه یه روز یه ترکه می خوره زمین...همه رشتیا می زنن زیر خنده،که ترکه میگه وقتی بلند میشه میبینن رشتی بوده!!!!(ببینین ما هی میگیم ترکا عقل ندارن،خیلی هم دارن!!!!!!!!!!)

 

یه روز یه ترکه و یه رشتیه دعواشون میشه ترکه با مشت میزنه تو دهن رشتیه،رشتیه م بدجور عصبانی میشه میگه یا پنج تن،ترکه رو بلند میکنه می کوبونه زمین.ترکه می گه اقا قبول نیست جند نفر به یه نفر!!!!!!!

 

یه روز یه ترکه با یه لره دعواش میشه،دوستای ترکه داد میزدن که بزن تو فَکِش ترکه میزنه تو زانوی لره،لره که فهمیده بوده میگه ای فکم ای فکم!!!!!!!!!!

 

يارو تهرونيه ميره مشهد حرم امام رضا، يك نامه بلند بالا هم مينويسه كه آره امام رضا جون، پنج ميليون پول ميخوام، يك ماشين ميخوام، يك زن رديف ميخوام و خلاصه يك صفحه پر ميكنه، زيرشم مينويسه: يا امام رضا، اگه اينا رو نميدي، بزن مارو بكش راحتمون كن. خلاصه نامه رو ميندازه تو، بعد يك دقيقه نگاه ميكنه به آسمون، ميبينه يكي از گلدسته‌ها داره ميافته روش! بدبخت پاپيون ميكنه و خودشو پرت ميكنه يك طرف و خلاصه با هزار بدبختي جاخالي ميده. بعد كه خطر رفع ميشه بلند ميشه داد ميزنه: جسارته يا امام رضا، بگمونم نامه رو پشت و رو گرفتي !!!

 

تركه و اصفهانيه و همدانيه مرحوم ميشن. اون دنيا ميرن جلو در بهشت، تا ميان برن تو يارو دربونه يك نگاه به پروندشون ميكنه، با لگد پرتشون ميكنه بيرون! خلاصه همينجور دم در بهشت ولو بودن، يهو همدانيه ميبينه دارن يه جنازه ميبرن تو بهشت، اينم بدو بدو ميره زير جنازه رو ميگيره و لااله‌الا‌الله گويان ميره تو. يك مدت ميگذره، اصفهانيه ميبينه يك جانباز داره با ويلچر ميره تو، اينم بدو بدو ميره پشت ويلچر رو ميگيره و ميره تو. تركه خيلي شاكي ميشه، هي دور و بر رو نگاه ميكنه، ميبينه پشت بهشت ساختمون سازي دارن، يك فرغون افتاده اون گوشه. خلاصه فروغون خالي رو ور ميداره ميره جلو در بهشت. دربونه ميپرسه: چيكار داري؟ تركه ميگه: كوري نميبيني مفقود الاثر آوردم ؟!!

 

تركه ميره مدرسه دنبال بچش. ميره طبقه ي اول، مي بينه يه تابلو زدن كه روش نوشتن: محل نگهداري دانش آموزان با استعداد. از مسئولش مي پرسه: آقا بچه ما اينجاس؟ طرف ميگه: نه داداش. ميره طبقه ي دوم، مي بينه يه تابلو زدن كه روش نوشتن: محل نگهداري دانش آموزان متوسط. ميبينه بچش اونجاهم نيست. ميره طبقه ي سوم، مي بينه يه تابلو زدن كه روش نوشتن: محل نگهداري دانش آموزان خنگ، كودن، كم حافظه ! با خودش مي گه حتما همينجاس. ميبينه بچش اونجا هم نيست. ميره طبقه ي چهارم، مي بينه يه تابلو زدن كه روش نوشتن: محل نگهداري علي اصغر !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 8:38 AM  توسط مليكا  | 

سلام به همه.امیدوارم که حالتون خوب باشه و نماز روزه هاتونم(البته اگر نماز می خونید و روزه می گیرید)قبول باشه.ماه رمضان هم اومدو دوباره یه ماه قشنگ از امسال شروع شد.من که به خودم قول دادم که امسال بر خلاف سالای قبل همه روزه هامو بگیرم.چون می خوام یه کم پارتیم پیش خدا کلفت شه یه وقت انشا...رفتم اون دنیا به خدا بگم من ماه رمضان سال 84 رو کامل روزه گرفتم!(خب اینم بالاخره یه کاریه چرا می خندید؟؟؟؟؟؟؟)من باید بگم که چون مدرسه ها باز شده و درسامم سنگینه نمی تونم زیاد بیام(این یعنی جیره بندی رسمی کامپیوترو اینترنت)در نتیجه من کلا هفته ای یه بار میامو اپ می کنم،این برای اونایی که می گن هر وقت اپ می کنی خبر کن!

 

من امروز می خام در مورد یه موزوعی که خیلی سر ذبونا افتاده حرف بظنم.(اگر به خودتون گفتید این چقدر حرف می زنه،باید بگم خیلی......(سانسور)هستید!اگرم فکر کردید این غلط املایی ها عمدی بود اشتباه کردید اشتباه چاپی بود!)

من امروز می خام در مورد انرژی هسته ای بنویسم.همون کاری که الان اروپا و امریکا به خاطر انجام دادنش می خوان مارو تحریم اقتصادی کنن!می دونین یعنی چی؟تحریم اقتصادی!حالا بذارید بگم که چهار کشور اسیایی با تحریم اقتصادی ما موافقت کردن.

فقط دقت کنید به اسم کشورها:

1.ژاپن

2.کره

3.هند!

4.سنگاپور

این 4 کشور معتقدن حق ایرانه که تحریم اقتصادی بشه.چرا؟چون اونا چشم ندارن ببینن که ایران پیشرفت کنه،چون می دونن اگه ایران پیشرفت کنه دیگه تو دنیا جایی برای اونا نیست،چون می دونن اگه ایران پیشرفت کنه اون مغزهایی(خودمونیش مخایی)که رفتن و دارن برای اونا کار می کنن برمی گردن اینجا،یعنی ایران.

 

این مطلب رو من تو مجله خانواده سبز خوندم،انقدر حرصم گرفت که می خواستم مجله رو پاره کنم!

حالا نکته جالب اینجاست که توی چند صفحه قبل همون مجله نوشته ایران بالاترین درصد فرار مغزها رو داره!این تاسف اور نیست؟چرا هست.مغزای ما دارن الان برای اونور ابیا کار می کنن.اگر بهشون بها داده می شد،اگر از فکرشون استفاده می شد،اگر برای کاراشون ارزش قایل می شد،دیگه نمی رفتن.می رفتن؟نه نمی رفتن.این درست نیست که اگر اونا یه طرح مفید دادن،یه کار علمی کردن که تو دنیا تک باشه فقط یه تقدیر نامه بگیرن بعد بهشون بگن حالا برو خونه بشین!هر کسی باشه فراری می شه،حتی خود من!من زیاد مخ نیستم ولی در حدی هستم که خودم از خودم خیلی راضی باشم .(حالا نگید چقدر از خودش تعریف می کنه چون واقعیته)داشتم می گفتم اون کسایی که همش دنبال تحقیق در مورد چیزای مختلف و از این جور کارا هستن،نمی تونن تو خونه دوام بیارن،می رن یه جایی که براشون ارزش قایل شن،یه جایی که براشون کار باشه،یه جایی که اگر یه چیزی کشف یا اختراع کردن ازش استفاده بشه.

نه این که بعد از 200 سال!تازه بگن وای عجب طرحی بود!!!خب این خنده داره.همینه که کشورایی مثل هند یا سنگاپور این جوری به شدت با تحریم ایران موافقت می کنن.

وقتی یه نفر فیلمای هندی رو ببینه و اصلا هندم نشناسه می فهمه که مردمش چه فرهنگ پایینی داره.هنوز بیشتر از نصف هندی ها تو کوچه و خیابون می خوابن!

اگه ما بتونیم مغزامونو نگه داریم اون وقت هنر کردیم و می تونیم دهن اینایی که با ما اینجوری می کنن ببندیم.

وقتی ما پشتوانه فکری نداریم نمی تونیم هیچ ادعایی داشته باشیم،این نظر شخصی منه.شماهم هر چی دل تنگتون خواست بگید.

راستی یه چیزی،دیدین استقلال همینجوری داره گل میکاره!چشم همه حسوداش کور بشه(بزنم به تخته!)در ضمن یه چیز دیگه:بازی تیم ملی با کره جنوبی(20مهر)رو فراموش نکنین،خیلی باید جالب باشه.چون هر دو تیم رفتن جام جهانی و قوی هستن،حتما ببینین.

 

 

بازم می گم نماز روزه هاتون قبول...برای منم دعا کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 4:42 PM  توسط مليكا  |