تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

امشب در آن كوچه ي پت و پهن تنها بودم.تنهاي  تنها.مدتي سر كوچه ايستادم.تاريك تاريك بود.چشمانم را بستم ، دستانم را از هم باز كردم و راه رفتم.هيچ صداي اضافه اي نبود.فقط صداي قدم هايم ، صداي به هم خوردن پاچه هاي شلوار جينم ، صداي نفس هايم.
اين بهترين تجربه ام در چند سال اخير بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9:58 PM  توسط مليكا  | 

"كلودي اسم سگي ست كه كيلومترها دورتر از من زندگي مي كند..."

اسم من ،...اسم من "ميزي" است ؛ يا حداقل اينجا اسمم ميزي است.اين اسم را دوست دارم ، حتي اگر اسم خودم نباشد.با توجه به تقويم هفده سال و بيست روز سن دارم ؛ اما اين چاخاني بيش نيست.من تنها دو سال و هفت روز سن دارم.در واقع هفتصد و سي و سه روز از اولين باري كه توانستم دنيا را آن گونه كه هست ببينم مي گذرد.من دوستان زيادي دارم ؛ تقريبا هزارتا.شايد هم بيشتر.گفتم هزارتا چون مادر هميشه براي اينكه بگويد چيزي زياد است مي گويد "هزارتا".پس من هم گفتم هزارتا.چيزي كه هست نمي دانم هزارتا دقيقا يعني چندتا. "موني" ، "ميتي" ، "ميمي" ، "په په" ، "ري ري" ، "ميمي"...شدند چند تا؟هزارتا نشدند؟نمي دانم.شايد بتوانم مثالي براي هزارتا پيدا كنم.هنوز كه نتوانسته ام.بايد يادم باشد تا از مادر بپرسم اين هزارتا كه مي گويد دقيقا چندتاست.خب من بلدم تا 67 بشمرم.فعلا بيشتر از ان نمي توانم.اما مادر قول داده است كه شمردن را تا هزار يادم بدهد.شايد ان موقع توانستم بگويم هزارتا يعني چندتا.شايد هم بفهمم كه بيش تر از هزار هم عددي وجود دارد و اين اكتشاف خودم را به ثبت برسانم.اما اگر كسي قبل از من اين كار را كرده باشد چه؟!مهم نيست.فعلا تصميم ندارم به آن فكر كنم.خب ، داشتم چه مي گفتم؟آهان...در مورد خودم بود.شب ها ساعت دوازده مي خوابم.اوه ، مي دانم براي يك بچه ي دوسال و هفت روزه خيلي دير است ؛ اما زودتر نمي توانم بخوابم.تخت من دقيقا كنار پنجره است.هميشه قبل از خواب پرده را كنار مي زنم و پنجره را باز مي كنم و تمام مدتي كه منتظرم تا خوابم ببرد به آسمان نگاه مي كنم.آسماني كه فقط يك ستاره دارد.اين جالب نيست؟يعني بقيه شان كجا رفته اند؟اين سوال بزرگي ست چون من در كتاب نجومم خوانده ام كه ميلياردها ميليارد ستاره در آسمان وجود دارد ؛ و اينجا فقط يكي ست (البته نمي دانم هزار بزرگتر است يا ميليارد ؛ فكر كنم هزار بيشتر است).اين هم يكي از مسائلي است كه خيلي دوست دارم بفهمم.ديوارهاي اتاق من آبي است ، اما آن را اصلا دوست ندارم.آبي حال من را به هم مي زند ؛ مخصوصا وقتي روشن باشد.خورشيد هم حال من را به هم مي زند.خب ، راستش ، من عاشق روزهاي ابري و باراني هستم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:27 PM  توسط مليكا  |