انگار همين ديروز بود كه براي 86 خوشامدگويي نوشتم ؛ آن هم چه خوشامدگويي پراحساسي!دو سال گدشت.به
همين سادگي.حالا من هستم و تمام چيزهايي كه هميشه اميد تغييركردنشان را دارم و هيچ
گاه عوض نمي شوند.من هستم و كوله پشتي بزرگم كه سنگيني اش كمرم را خم كرده و از شكل
انداخته.كوله پشتي اي كه عذاب هاي چندين و چندساله ام در ان تلنبار شده.كاش مي
توانستم جايي گوشه خيابان يا در اتوبوس رهايش كنم،فراموشش كنم.كاش تحمل اين سنگيني
را نداشت و پاره مي شد،تا من مجبور نباشم همه جا ببرمش.تا مجبور نباشم سنگيني روي
كمرم را به گلويم منتقل كنم و زور بزنم تا تبديل به بغض نشود ، بغضي كه هيچ وقت حق
تركيدن ندارد ؛ حتي اگر صاحبش از درد و رنج در حال تركيدن باشد.اين خودم هستم كه
حق گريه كردن به خودم را نمي دهم.چون مي خواهم بلند گريه كنم و نمي توانم.چون حالم
از گريه خفه به هم ميخورد. چون ديگر توانايي بلند كردن آن كوله را ندارم و دارم
روي زمين مي كشمش.
تمام مي شود.88 هم تمام مي شود و 16 من هم.اما اين رنج بي پايان تمامي ندارد.89 مي
آيد و من هنوز در حسرت خنده اي از ته دل.90 مي رسد و من در حسرت ذره اي شجاعت.91...92...93...خداي
بي رحم من اين زندگي لعنتي را به من هديه داده...94...95..96...چيزي را كه داده پس
نمي گيرد...97..98..99... .
كاش تمام شود.كاش چشمانم را باز كنم و ببينم كه همه چيز خواب بوده ، كه همه چيز
بازي پستي بوده براي عذاب دادن من ؛ و حالا تمام شده.مي خوابم با اميد اينكه بيدار
نشوم.
كوله ام پر شده ؛ بايد براي عيد يك كوله بزرگتر و محكمتر بگيرم.
I am so sick of speaking words that no one understands...Evanescne EP
