تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

اينجا نشسته ام و به تمام روزهاي قبل فكر مي كنم.به تمام روزهايي كه دلمشغولي هاي من فراتر از آني بود كه بايد باشد.
من از تو متنفرم و تو نمي خواهي اين را درك كني.از تو متنفرم به خاطر تمام ثانيه هايي كه خيال ساده مرا به سخره گرفتي و با روح شكننده ام بازي كردي.
با تو هستم...با تو كه حتي از نگاه كردن به تو بيزارم.اما من هيچ وقت نخواستم تو را بشكنم ، هيچ وقت.كاري كه تو مي كردي...مدام مي كردي ؛ با تو كه در سخت ترين و حساس ترين موقعيت روحي ام مرا بازيچه خودت قرار دادي.
سعي كن – البته اگر مي تواني – يك دقيقه خودت را جاي من بگذاري.آنوقت اين احساس تنفر من را درك مي كني.
اما نمي تواني.تو هرگز نمي تواني حتي لحظه اي خودت را جاي من بگذاري.
من تو را بخشيده بودم ، به خاطر همه ضربه هايي كه آگاهانه به من زدي ؛ اما تو همه چيز را با رفتارهاي كودكانه ات به هم زدي ، تا دوباره تنفرم را زنده كني.
تمام شده.قبول كن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:15 AM  توسط مليكا  | 

بچه كه بودم حدود شش هفت ساله ، يعني ده يازده سال پيش يه بعد از ظهر توي خونه تنها بودم.داشتم برنامه كودك ساعت 3 شبكه دو رو مي ديدم.يهو گشنه م شد و خواستم يه چيزي بخورم.طبق معمول رفتم سر يخچال و يه بررسي كردم ؛ خيارشور!شيشه خيارشور و درآوردم و نشستم جلوي تلويزيون و شروع كردم به خوردن.نصف يه شيشه بزرگ خيارشور و خوردم!بعد از يه مدت حدود پنج شيش دقيقه -  دوباره دلم خواست كه چيزي بخورم.ايندفعه بعد از بررسي تصميم گرفتم ماست و گوجه (!) بخورم.برنامه كودك تموم شد و من نشسته بودم.احساس بدي داشتم و خب نمي دونستم چرا ! يهو واقعا حالم بد شد و بالا آوردم خيلي زياد! يه بچه خنگ كوچولو كه همه چي رو باهم خورده و حالا حالش به هم خورده! خوبيش اين بود كه بعد از بالا آوردن ديگه تهوع نداشتم.
الان كه ياد اون روز مي افتم
الان كه حدودا ده سال گذشته يه عالمه به خودم مي خندم ، به اينكه چه قدر ابله بودم!
اما غير از خنديدن ، كاراي ديگه م مي كنم.
مثلا به اين فكر مي كنم كه در حال حاضر هيچ فرقي با اون موقع نكردم.
يا مثلا به اينكه دقيقا چندين و چند ساله كه دارم مثل اون روز همه چي رو با هم مي خورم.
و در نهايت اينكه ، مي دونم بالاخره روزي مي رسه كه همشونو با هم
باهم بالا ميارم.
شايد اون روز حالم بهتر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:42 PM  توسط مليكا  |