آن هايي كه مي شناسندش
- رفقايش -
رُي صدايش مي زنند.
بقيه صدايش مي زدند
پسر آلوده ي ترسناك
عاشق آمونياك و پنبه ي نسوز بود ،
و كلي هم سيگار دود مي كرد.
چيزي كه او به جاي هوا تنفس مي كرد
نفس اغلب مردم را بند مي آورد!
اسباب بازي محبوبش
قوطي اسپري بود ؛
آرام مي نشست و تكانش مي داد ،
و تمام روز اسپري مي زد.


منتظر مي شد ماشين روشن شود
و حلقش را پر از دود كند.
تنها باري كه ديدم
پسر آلوده گريه كند
وقتي بود كه كمي پاك كننده
رفت تو چشم هاش.


يك روز خوش آب و هوا
او را گذاشتند داخل باغ.
رنگش عين رنگ مرده شد
و بدنش شروع كرد به سفت شدن.

آخرين نفس عمر كوتاهش
با نااميدي و رنج همراه بود.
كي فكرش را مي كرد كه كسي
از تنفس هواي بيرون بميرد؟
وقتي روح رُي بدنش را ترك كرد ،
ما همه در دل دعا خوانديم.
روحش رفت به آسمان
و سوراخي در لايه ي اوزون درست كرد.

از کتاب مرگ غم انگیز پسر صدفی نوشته استاد تیم برتون .
پ.ن.این داستان....داستان مورد علاقه من بین همه داستان های این شاهکار بوده و خواهد بود.
پیشنهاد می کنم حتما کتاب رو بگیرید و بخونید.این کتاب چیزهایی رو میگه که تمام عمرتون دوست داشتین با صدای بلند فریاد بزنید.وقتی خط به خط جلو میرید...هم لبخند می زنید هم یه بغض لعنتی که انگار شکستنی هم نیست گلوتون رو فشار می ده...به شرطی که خودتونو آزاد بذارید تا برتون کار خودشو بکنه.