" باور نمي كنم"....
اين اولين جمله بود ؛ بعد از اينكه مادرم خبر را به من داد ، كه به زبانم آمد.
تنها چيزي كه مي توانستم بگويم.
خسرو شكيبايي ، مردي كه هيچ گاه - هيچ گاه - از ياد نخواهم بردش ، از پيش ما رفت ؛ بدون خداحافظي رفت.درست پس از سالروز تولد من.
مردي كه هنوز انعكاس صداي پر طنينش را ، كه چگونه گوش ها را وادار به ستايش مي كرد ، به خاطر دارم.
چطور امكان دارد چنين مردي ، اين گونه تمام شود؟!
... " و من هنوز باور نمي كنم " .... .
+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت
11:33 AM  توسط مليكا
|
ديروز براي چندين و چندمين بار از خودم بدم اومد.وقتي خبر
فرو ريختن ساختمان سعادت آباد رو شنيدم ؛ و وقتي در مورد حادثه ديده ها شنيدم.وقتي
شنيدم كه فقط 20 كارگر كشته شدند ، يك لحظه – فقط يك لحظه – با خودم فكر كردم كه
چي؟! " فقط كارگر بودن! ".
از خودم بدم اومد...با اين كه فقط يك لحظه بود...با اينكه بعدش احساسات نداشته م
يه مقدار جريحه دار شد ، ولي از خودم بدم اومد.فقط يه احساس بد ساده نبود ؛ تنفر
بود.
خوب يادم هست كه چه طوري دوست احمقم – فوق العاده احمق – رو براي اينكه به رفتگري
كه موقع استراحتش كنار جاروش يك كتاب گذاشته بود هر هر خنديده بود ، سرزنش كردم و
سرش داد كشيدم.اون موقع من گفتم خب اين هم آدمه ، اگه تو كتاب نمي
خوني – اصلا نمي دوني كتاب چي هست – دليل نمي شه بقيه كتاب ها رو فقط براي تزيين
كتابخونه شون داشته باشند!(اميدوارم حرفم درست بوده باشه)
حالا فكر مي كنم چه كسي بايد من رو مواخذه كنه.فكر مي كنم حتي اگر فكرم رو بيان
كرده بودم ، آيا كسي بود كه منو به خاطر اين حرف ناهنجار سرزنش كنه؟!
خودم خوب جوابشو مي دونم.نه!مادر و پدر من فقط مواظب هستن كه من
پاهام رو كج نذارم!(كه بعدا براي بيرون كردنم از خونه مشكل نداشته باشند!!!!واقعا
كه...حالم از زندگي دخترها تو ايران به هم ميخوره)
مطمئنم كه هيچ كس به من گير نمي داد كه چرا در مورد بنده هاي خدا –
كه خيلي زياد اين كلمه رو به كار مي برند ولي نمي دونن اصلا معنيش چيه – اين جوري
بي رحمانه فكر ميكنم.نه فقط خانواده من ؛ همه ، همه و همه.
اين جور مسائل براي تربيت بچه ها فوق العاده پيش پا افتاده ست!چه كسي اهميت مي ده
تو براي كشته شدن كرور كرور انسان پشيزي ارزش قائل نيستي؟!
" فقط كارگر بودن "...اين اون چيزي هست كه من به خاطرش دارم خودمو
تنبيه مي كنم ؛ هنوز خيلي مونده – خيلي خيلي خيلي زياد – كه ما بخوايم اين چيزها
رو بفهميم.زمان زيادي طول مي كشه – شايد هرگز – كه ما بفهميم آدم ها همه آدم
هستند.نه فقط اوني كه تويوتا و پورشه سوار ميشه.
طول مي كشه...طول مي كشه حتي من كه ادعاي روشنفكري مي كنم ( مرده شور اين روشنفكري
رو ببرن ) مفهوم انسانيت رو بفهمم.
20 تا كارگر – انسان – مردند و من حالا حدس مي زنم
چند صدا با اين مضمون از خونه هاي اين شهر مسخره – و آدم هاي مذخرف ترش!
– بيرون رفته و با صداهاي ديگه همراه شده...
..." فقط كارگر بودن" ... .
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت
8:35 PM  توسط مليكا
|
+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت
6:8 PM  توسط مليكا
|
اون كسيه كه من دوستش دارم.
چون دوست داشتنيه.
براي من يه نقطه ي روشن تو زندگيمه.
چون اميدواره.
نمي تونم زندگي بدون اون رو حتي تصور كنم.
چون مهربونه.
گاهي وقت ها خيلي خيلي از دستش عصباني مي شم.
چون در مقابل يه آدم پست خيلي خيلي كوتاه مي يآد.
حالا...حالا امروز سالروز تولدشه.
8 تير 1353...همين روز بود كه بهترين موجود دنيا پاهاي مهربان و مقدسشو روي زمين گذاشت... .
امروز روز تولدشه.ولي من هر كاري كنم...هر چي براش بخرم...هر چقدر قربون صدقه ش برم...بازم كم كردم.
امروز روز اون بود.روز تولدش.روز تولد مادرم.
9/4/1387 : براي روز اول بد نبود.دوتا پاس عمق جالب دادم.يه پاس خيلي خراب.يه شوت بيخود زدم.دوتا گل هم خراب كردم!
پ.ن. برهاني بايد بياد از من ياد بگيره!
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت
9:46 PM  توسط مليكا
|