تنها بود.
هميشه به اين فكر بود كه مبادا ديگران از او ناراحت شوند.
اما چه كسي به فكر اين بود كه او را ناراحت نكند؟!
غمگين بود.
هميشه سعي مي كرد ديگران را خوشحال كند.
اما...اما چه كسي به شادي يا غم او اهميت مي داد؟!؟!
نا اميد بود.
همه را به ادامه راه تشويق مي كرد.
اما چه كسي بود كه اميد او را بازگرداند؟!؟!
وحشت زده بود.
وقتي كسي ترسيده بود ، او بود كه پناهگاهش مي شد و ترس هايش را دور مي كرد.
ولي چه كسي بود كه وحشت او را فراري دهد؟!
خيس بود.
به همه انهايي كه گريه مي كردند دستمال كاغذي مي داد.
اما چه كسي بود كه اشك هاي داغ او را از روي گونه هاي سردش پاك كند؟!
سرد بود.
وجود همه را لبريز از گرما محبت مي كرد.
اما...اما چه كسي بود كه دستان سرد او را بگيرد و گرما ببخشد؟!
خسته بود.
از اين زندگي...از اين روزگار...از اين مردم...از اين دنيا.
خسته بود.
رفت...براي هميشه.
افسوس كه كسي نمي تواند گذشته را برگرداند...هرگز.
ديگر هرگز منتظر اين نباش كه كسي به فكرت باشد.
ديگر هرگز منتظر نباش كه كسي تو را شاد كند.
ديگر هرگز منتظر نباش كه كسي به تو اميد زندگي ببخشد.
ديگر هرگز منتظر اين نباش كه شانه هاي كسي تكيه گاه ترس هايت باشد.
ديگر هرگز منتظر نباش كه وقتي بغض كردي كسي بيايد و با دستمال كاغذي اشك هايت را پاك كند.
ديگر هرگز منتظر اين نباش كه كسي باشد تا دستان سردت را با عشق بگيرد.
هرگز...
چون او رفت...خسته بود... .
او رفت.