كنارم نشست. به چشمانم زل زد. با صداي بلند گفت. قطره ي داغ روي صورتم. تپش قلب. آه خدا، يعني واقعا؟!
روز جهنمي - گريه. كلافه ام. اشك. چراهايي كه از خودم مي پرسم. دعا. براي او. شكست. صدايش در ذهن خالي ام پيچيد.انگار انجا هم مثل روحم خالي شده.
جهنم – كنارم نشست. دوباره. اما اين بار از گريه خبري نيست. حرف مي زند و مي خندد. دروغ. خيانت. ترس. وحشت. از خودم. و من فكر مي كنم. به حرمت قطره هاي اشك روي گونه ام كه شكست. او شكست. به وجود پراحساسم كه ديگر اعتماد را نمي شناسد. سواستفاده. به چشمانم زل زده. باز هم دروغ. دروغ. دروغ. ديگر چيزي نمي شنوم. دارم از خلا پر مي شوم. تهي مي شوم. پوچ. من باختم.
پ.ن. به شخصيتم، به احساسات نصفه و نيمه م توهين شد. پاره پاره شد. من ، فقط ايستادم و تماشا كردم.
پ.ن.2.اعتماد؟!چه كلمه بي معني و مذخرفي!
پ.ن.3.هر دفعه به خودم قول مي دم ديگه حماقت نكنم و زودباور نباشم. اما هر دفعه به احمقانه ترين شكل ممكن بازي رو مي بازم.
پ.ن.4.هميشه بازي گل يا پوچم ضعيف بود.هميشه پوچ.
