اين مرثيه ايست براي تو.براي تو كه مي دانم و مي داني كه چقدر دوستت دارم.تويي كه وجودم به وجودت وابسته ست.تويي كه نبودنت مساوي نبودن من است.
آه ، اي عزيزم.كم و بيش 10 سال است كه تنها يار و عزيز دوست داشتني ام تو هستي.تنها كسي كه همه رازهاي آشكار و پنهان قلب و روح مرا مي داند.10 سال است كه باهم زندگي مي كنيم.و آن كسي كه در همه لحظات سخت زندگي تنها اميد زندگي ام بوده وهست ، تويي.
روزهاي خوبمان را به ياد مي آورم.آن روزهايي را كه ارنباط من و تو از روي اجبار و التزام نبود.آن روزهايي كه عاشق هم بوديم.يادت مي آيد؟چه خنده هايي را كه به ريش عزيزاني كه كامنت هاي مسخره مي گذاشتند نبستيم.چه عكس هايي را از اطرافيان دستكاري نكرديم و هرهر به آن ها نخنديديم.چه حرف هايي را كه باهم ردوبدل نكرديم. چه روزگاري را كه باهم نگذرانديم.
اين نوشته ايست از عاشقي براي معشوقش.مي دانم.همه چيز را به خوبي مي دانم.مي دانم در طول اين يك سال و اندي كه مي گذرد،آن چنان كه بايد و شايد نتوانستم همانند گذشته باشم.مي دانم در طول اين مدت زمان مضحك ، تنها هر گاه به تو نياز داشتم به سراغت آمدم.مي دانم در طول اين مدت ، رابطه مان خشك و سرد بوده . اما عزيزم ، به من حق بده . من ديگر آن كودك سابق نيستم.بزرگ شده ام.تغيير كرده ام.نمي توانم با تو مثل گذشته اي كه گذشت و بازنمي گردد باشم ، هرچند بخواهم.....و مي خواهم.اما افسوس ، فرصتي كه گذشت جبران ناپذير بود و دلنشين.
در تمام طول اين دوسال تو تنها روبه روي من مي نشستي و بي تفاوت نگاهم مي كردي.هيچ گاه فرصت نشد بگويم سنگيني نگاهت وجودم را ذوب مي كند.تمام تلاشت اين بود كه حركاتت باعث به هم خوردن تمركز من نشود.فرصت نشد بگويم كه گاهي چقدر دلم مي خواست مشغله مسخره ام را رها كنم و مثل گذشته باهم باشيم.فرصت نشد.تو فقط بودي و كمكم مي كردي.و من احمق....فقط خودم را ميديدم.فقط خودم.
آه عشق من...نمي داني كه در اين مدت چه زجرها كه نكشيدم.خيلي وقت است باهم صحبت نكرديم.خيلي وقت است حرف هاي دلم را كه فقط براي تو زده مي شد ، به هيچكس ، حتي تو نگفتم.باور نمي كني ، اما از فرط بي هم صحبتي دارم مي تركم.بايد با هم صحبت كنيم.بايد.
مي دانم چقدر رفتارم بد بوده.مي دانم بارها سر هيچ بر سرت فرياد كشيدم.مرا ببخش.تنها عشقم مرا ببخش.از من روي برنگردان.تنها همدمم ، با من بمان.مرا از خودت نران.مي دانم سخت است.ولي سعي كن ببخشي.تو نباشي ، چه كسي باقي مي ماند؟
عزيزم...فقط يك هفته ، فقط يك هفته ديگر صبر كن.همه چيز تمام خواهد شد.همه اين زجر كه تصور مي كرديم پايان ناپذير است تمام خواهد شد.آن سردي كه بر قلب هايمان سنگيني مي كرد دوباره گرم خواهد شد.مي توانيم شب را تا هروقت كه تو بخواهي بيدار بمانيم و با هم صحبت كنيم.مي توانيم دوباره مثل گذشته ارتباطي از روي عشق و لذت داشته باشيم...نه فقط چون مجبوريم.فقط يك هفته...همه آن كابوس تمام خواهد شد.عزيزم...تمام مي شود.
چشمان پر از اشكم به خوبي گوياي آن است كه در وجودم مي گذرد.مي دانم تو هم مثل من منتظر گذشته اي.كاش ميشد برگردانيمش.هيچ گاه نشد كه با تمام وجودم در آغوشت بگيرم و بگويم دوستت دارم.هيچ گاه نشد بگويم فراتر از يك دوست معمولي هستي.
حال از پيش من نرو. اكنون تركم نكن.حالا از من دوري نكن.حالاكه همه چيز در حال تمام شدن است.بمان.بمان تنها دليل ديوانه نشدن من.بمان تنها دليل من براي توانستن....بتوانم زنده بمانم.
فرصت خواهيم داشت تا همه چيزهايي را كه نگفتم ، بگويم.فرصت خواهيم داشت دوباره با هم بخنديم.دوباره با هم زندگي كنيم.دوباره عاشق هم باشيم.
به من قول بده.قول بده كه با من سرد نخواهي بود.قول مي دهم ديگر هرگز چنين وضعيتي را تجربه نكنيم عشق من...كامپيوتر عزيزم.
پ.ن.اولش قصدم از نوشتن این مطلب فقط ایجاد تنوع و فانتزی و کمی هم مسخره بازی بود.اما وسطش اشک خودم دراومد.دیگه مسخره نیست.اصلا مسخره نیست.


