تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

ما یه همسایه ای داریم، اخر هر چی همسایه س!

خداییش انقده دلبره!

انقده ماهه!

انقده خوبه!

فقط یه عادت بد داره، که اونم مهم نیست، توی زندگی مشترک...اِ...ببخشید اشتباه شد...یعنی در عالم همسایگی، خود به خود حل میشه!(چرا چرت و پرت میگی؟!؟!مگه شِکَره که حل بشه؟!؟!؟)

اقا فکرای بد نکنید!

ایشون خانوم هستن!و حدودا 45 سال از من بزرگترن!(قابل توجه مفسدین فی الارض و منحرفین و ... !!!)

همون طور که گفتم ایشون یه مقداری پیر هستن!ولی خدارو شکر...به زنم به تخته...از بنده نیز سالم تر و سر حال تر و شنگول تر هستن!

و ضمنا یه دختر خانوم دارن که سی و چند ساله هستن!

پس برای اعتراض به این عادت بدش منو شماتت نکنین!(شماتت با این "ت" بود؟!)

می دونی چیه؟!(ای شیطون!از کجا می دونی؟!)

تصور کن:

مثلا الان شبه.ساعت 12 نصفه شب.تو بعد از یه روز مذخرف و کلی حرص و جوش خوردن(!)،رفتی توی تخت خوابت(نکته بهداشتی(!):قبل از خواب مسواک فراموش نشود، با تشکر...سازمان مسگول* کنی تبلیغات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران... با ما تماس بگیرید!!!!)خلاصه...چشماتو میذاری روهم...الان در توهمی که چقدر تختت نرمه...چقدر همه جا ساکته...چه ارامشی...الان توی مرحله اول خوابی...یعنی خواب وبیداری مثلا(من تخصص ندارم در این زمینه)که ییهو(!) صدای تالاپ بسیار بلندی شما را یک متر از جایتان می پراند!

تعجب نکنید دوستان!

زلزله نشده!

به هیچ وجه!

ایشون همسایه بالایی محترم هستن!

امشب مثل هر شب دارند کیسه زباله بسیار بزرگشان را(من نمی دونم دونفر ادم در طول روز چقدر زباله ایجاد می کنن...شما می دونید؟؟!!؟!)از پنجره اتاق خواب به کوچه پرتاب می کنند!

روش جالبیه، نه؟!؟!

یه چیزی تو مایه های شوتینگ!

یه کمی کثیف تر!

امان از روزی که مهمون داشته باشن(اوه اوه)یا مثلا دوسه روز پرت نکنن(که زیاد پیش نمیاد)فکر کن...کیسه زباله بدبخت چقدر تحمل داره مگه؟!

بالاخره بر اثر شدت ضربه وارده از سقوط سه طبقه ای(!)دچار ترکیدگی میشه!(بیچاره!!!)

این جور مواقع هست که میگن " شهر ما...خانه ما! "

باور کنین گربه های کوچه ما هر شب کلی دعا برای ایشون می کنن!

من که هیچ وقت نفهمیدم چرا حاضرن اینکارو بکنن ولی زحمت نمی کشن دو تا پله بیان پایین با ملایمت کیسه رو قرار بدن!

تازه خجالت می کشم برم بپرسم...شوخی که نیست...45 سال!

خلاصه!

دیگه بسه زیاد شد!

ببخشید!

جا داره همین جا اعلام کنم که من ییهو خیلی بی ربط به یاد یه فلش خیلی باحال افتادم که سال ها قبل(منظورم قبل از عصر یخبندان و دایناسور ها و مزوزوئیکه!)دیده بودم و کلی باهاش حال کرده بودم!

" اهای اهای پشه با توام... "

شمام برید ببینید حالشو ببرید...گفته باشم نبینید از دست دادید ها!

فقط نمی دونم چرا حالت قیافه اون یارو خوش تیپه در طول کلیپ تغییر نمی کنه!!!

 

فلش فراپشه

 

اینو نیگا چه خوشگل بهت خیره شده!!!

 

اینم یه عکس از خودم که گذاشتم ملت کنجکاو برن ببینن:

 

کلیک بنمایید اینجا را!

 

(*):به خدمتتون عرض کنم که مسگول، اسم مفعول از ریشه سَگَلَ(:اسگول کرد، مفرد مذکر غایب!)هستش، به معنی اسگول شده!...اسگول رو هم که میدونین دیگه...اسم فاعله!منتهی بر وزن فاعل نیست نمی دونم چرا نپرسید...!!!!

حال کردید اموزش عربی رو؟!؟!؟!

خب.فعلن بابای!

(نکته:می دونم امروز خیلی شنگول بودم...به بزرگواری خودتون ببخشید!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 5:53 PM  توسط   | 

چند روز پیش برای خرید جایی رفته بودیم.مرکز خرید.اعصابم به هم ریخت.مسخره ست.پر بود از بچه های قدونیم قد.2 ساله، 3 ساله، 4 ساله، 5 ساله، 6 ساله... .شاید نصف ادم های انجا بچه بودند!

 

 

مسخره ست چون من نگران هستم.نگران نسل بچه های بیچاره امروزی.نگران امکانات افتضاح اموزشی.نگران امکانات خیلی خیلی خیلی کم تفریحی.نگران خیلی چیزهای دیگر.نگران مشاغلی که 20 سال اینده برای انها وجود نخواهد داشت.من نگرانم.

 

 

نمی دانم پدر و مادرهای این ها چه فکری می کنند.هفته ای نیست که خبر به دنیا امدن بچه ای را در همین محدوده ی کوچک خانواده و اشنایان خودمان نشنویم.چه برسد به محدوده بزرگتر!

 

 

می توانم بی خیال و اسوده روی کاناپه لم بدهم و پایم را روی پایم بیندازم و تلویزیون نگاه کنم.یا روی تختم دراز بکشم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش بدهم.اما نمی توانم.فکر این بدبختی بزرگ ولم نمی کند.

 

 

بزرگترین ارزوی کشوری مثل استرالیا که 20 میلیون جمعیت دارد این است که روزی جمعیتشان به 40 میلیون برسد، به همین دلیل به شدت سعی در جذب مهاجر دارند.

 

 

کشور ما در حال ترکیدن است...هیچکس توجه نمی کند.همه خودخواه هستند.پدر خانواده دوست دارد 3 تا بچه داشته باشد...مهم نیست که داریم می ترکیم...مهم  این است که او به خواسته اش برسد.

 

 

مسخره ست.باز هم می گویم...مسخره ست.مسخره ست فقط و فقط به خاطر خودخواهی بچه ها را بدبخت کنیم.مسخره ست بدون توجه به امکانات موجود جمعیت را روز به روز افزایش دهیم.نمی دانم.نمی دانم این بچه ها کجا می خواهند درس بخوانند، کجا می خواهند بازی کنند، کجا می خواهند از زندگی شان لذت ببرند..حتی نمی دانم ایا لذتی وجود خواهد داشت تا انها تجربه اش کنند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 4:54 PM  توسط   | 

چندوقت پیش داشتم بلاگ قبلیم را نگاه می کردم.ادمخوار المانی، پسر بیچاره خیابان ولی عصر، دزدیده شدن کیف پدرم موقع مسافرت، خیلی چیزهای دیگر که وقتی داشتم دوباره ان ها را می خواندم، خاطرات چند سال پیش برایم زنده شد.اما ان نوشته ها برای من غریب بودند.انگار نه انگار که خودم همه ان ها را نوشته بودم.باورم نمی شد در عرض دو سال انقدر فرق کرده باشم.باورم نمی شد در عرض دوسال دنیا انقدر برای من متفاوت شده باشد.

نمی دانم برای اینکه دیگر از اتفاقات خیلی فجیع تر از ادمخوار المانی حالم به هم نمی خورد باید نگران باشم یا نه.نمی دانم برای اینکه دیگر از دیدن ده ها پسرک و دخترک بیچاره که روز به روز اوضاعشان بدتر می شود، ناراحت نمی شوم باید نگران باشم یا نه.نمی دانم باید برای اینکه افکار هیتلر را تحسین می کنم نگران باشم یا نه.نمی دانم باید برای اینکه نسبت به دنیای اطرافم بی تفاوت و سیب زمینی شده ام باید نگران باشم یا نه.نمی دانم باید برای این همه تغییر نگران باشم یا نه.

شاید توانایی درک محیطم را از دست داده ام.حتی از درک این مسئله که چرا اطرافیانم برای عزیزان از دست رفته شان سوگواری می کنند هم عاجزم.

دنیای من عوض شده است.این یک واقعیت است.در دنیای جدید من دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد.نمی شود کسی را فهمید.نمی شود کسی را دوست داشت.نمی شود با کسی حرف زد.نمی شود صادق بود.در دنیای جدید، فقط من هستم و من.باید بی رحم بود.

دیگر برایم اهمیت ندارد که انسان های اطرافم چه رفتاری با من دارند.اهمیتی نمی دهم خودشان هستند یا ماسکی از شخصیتی که می خواهند باشند.دیگر از اینکه کسی به افکارم بها نمی دهد ناراحت نمی شوم.دیگر ناراحت نمی شوم وقتی کسی به چشم هایم خیره می شود و دروغ می گوید.دروغ...چه اهمیتی دارد که بفهمی چه کسی دروغ می گوید یا نه.دیگر راست و دروغ معنایی ندارد.خود حقیقت یک دروغ بزرگ است.

این من هستم در دنیای جدید.بی تفاوت نسبت به اعتراضات بقیه در مورد افکارم.به این که فکر می کنند من بی رحم هستم، چون می خواهم خودم باشم.چون نمی خواهم زشتی هایم را پشت نقاب خوش رفتاری و زیبایی پنهان کنم.چون نمی خواهم برای خودم هزار چهره خوب و دوست داشتنی بسازم.نمی خواهم.

...و این است حقیقت دنیا.باید ان را فهمید.باید ان را پذیرفت.جنگیدن و مقابله کردن فایده ای ندارد.نتیجه اش فقط تسلیم است و تسلیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 12:30 PM  توسط   | 

نمی دونم چرا چند وقته حوصله اپ کردن ندارم...منچستر هم خدارو شکر از بحران(!) خارج شد و دوتا بازی خودشو برد...جناب اقای رونالدو هم همون طور که خودش گفته بود داره مثل یه برادر بزرگتر به نانی و اندرسون کمک می کنه تا پیشرفت کنن...دیدم اگه بخوام قضیه رو ترجمه کنم بذارم اینجا بلاگ کل و یوم فیلتر میشه....پس خودتون برین اینجا بخونین...صرفا جهت تقویت زبان انگلیسی!

اینم لینکش

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1:18 PM  توسط   | 

این دو  سه روزه انگار تمام بدبختی های دنیا روی سر من فرود امده بود!

اول اینکه ۲شنبه امتحان دارم و باید برم هرچی تو این ۲ ماهه یاد گرفتم خالی کنم!!!

دوم اینکه ۳ روز بود pc داغون بود...یعنی خودم زده بودم داغونش کرده بودم...هیچ کس هم کمکم نکردخودم به تنهایی درستش کردم...ولی تمام محتویات هاردم رو از دست دادم...از جمله عکسایی رو که خودم با همین دستای خودم گرفته بودمخیلی بی احتیاطی کردم و ازشون back up نگرفتم...حقمه!!

سوم اینکه منچستر هم که هی فرت وفرت داره گند می زنه و در اقدامی بی سابقه اول فصل 2 بار مساوی کرده و 1 بار باخته الان 16 جدولهرونی هم که به شدت مصدومهرونالدو هم که اومد ادای زیدان رو در بیاره اخراجش کردن و سه تا بازی هم روش محروم شد(تلویزیون هم احساس کرد این صحنه بداموزی داره واسه همین هم صحنه برخورد هم صحنه اعتراض رونالدو رو حذف کرد تا من 2 روز تو خماری بمونم که چی شد رونالدو اخراج شد!)

اینم وب دوستمه که به شدت طرفدار چلسی و اون ژوزه بی تربیت هستش برید ببینیند جالبه!

http://www.siminballack13yas.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 12:40 PM  توسط   |