تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

سخن اول) سلام.بابا عجب روزگاری سختی بود این یه ماهه! اما بالاخره تموم شد،البته باید در نظر داشت یه مرحله اساسی مونده(کارنامه).تکلیف من یکی که روشنه...شهریوریاش صلوات!(دیگه دارم کم کم باور می کنم آینده ساز و افتخار این مرز و بوم هستم!)

 

سخن دوم) از اینا گذشته،در طول این یه ماهی که من نبودم(یعنی همه جا بودم،اینجا نبودم!)اتفاقات باحال و جالبی افتاده.واقعاً باید به من جایزه داد که خودمو کنترل کردم نیومدم بنویسم.من زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم،اما وقتی می بینم چیزای جالبی از توش در میاد.مثلا شب بعد از قهرمانی سایپا، علی دایی  اومد برنامه شب شیشه ای و تهیه کنندگان این برنامه الان کلی دعای ملت همشهری (تهران) رو به خاطر به وجود آوردن موجی از شور و شعف و اس ام اس در این شهر پشت سر خودشون دارن.علی دایی در اون برنامه همه کسانی رو که پشت سرش  جک و اس ام اس ساختن و خندیدن رو حلال کرد(خدایا شکرت! وگرنه من چه جوری می خواستم پیداش کنم ازش طلب بخشایش کنم؟نه،واقعا چه جوری؟).تازه آخر برنامه نتیجه نظرسنجی خیلی باحال تر بود،به طوری که خبر رسید چند تن از همشهری های بی جنبه(!) در اثر خوشحالی و شادی و شعف بسیار از پای در آمدند!(علی دایی:افتخار ملی!).

 

 

سخن سوم) خبر رسیده که منچستر یونایتد(اول یه دست به افتخارشون بزنید)، قراره یه بازی دوستانه توی کره جنوبی با یکی از تیمهای درپیت(!) کره ای ها(تیم سئول) انجام بده.و هم چنین خبر رسیده که این کره ای های بی جنبه و کم ظرفیت و ندید بدید(!) آبروی ما (آسیایی ها) رو بردن و رکورد سریع ترین فروش بلیت مسابقه رو شکستند.(در عرض شش ساعت،شصت و پنج هزار تا)...واقعاً خجالت داره (منچستری ها باید بیان ایران!).

 

 

سخن چهارم) شنیده ها حاکی از این هستش که بار دیگر پسرها(این موجودات سه نقطه!) در راستای حق دختر خوری(!) قدم برداشتند.مثل اینکه نماینده های مجلس از این که طرح سهمیه بندی بنزین ترکونده خیلی مشعوف شدن و حالا می خوان طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور رو تصویب کنند.

                                                                          

             نکته مرتبط:حدود شصت و چهار درصد پذیرفته شدگان کنکور پارسال دختر بودند(به کوری چشم حسود ها!امیدوارم امسالم همین اتفاق بیفته).

 

 

سخن پنجم) بعد از هرگزی(؟) داشتیم با اتوبوس می رفتیم یه جایی... نه داشتیم بر می گشتیم(در راستای حفظ محیط زیست و کاهش مصرف سوخت!)، وقتی اتوبوس ایستاد یه خانم پیر می خواست سوار شه (به سختی). یهو یه پسر ژیگول دوید کمکش کرد که بیاد بالا.خوشحال شدم هنوز آدمهایی هستن که نشه از روی ظاهر در موردشون قضاوت کرد.

 

 

سخن ششم) ببخشید من مدام اسم بلاگ رو عوض می کنم، هنوز بعد از سه سال به اون عبارتی که می خواستم نرسیدم...اسم سابق خیلی تعصب گونه بود و بی ربط...دوباره همون دیوونه شد!

 

 

سخن هفتم) خودمو کشتم طولانی نشه...اما شد!

 

 

سخن آخر) هیچی.من یه هفته مسافرتم.اگه اتفاق خاصی نیفته باز خواهم گشت.اگر ماشینمون چپ کرد، اگر توی دریا غرق شدم، اگر سیل اومد، اگه کوه توی جاده ریزش کرد...خب که چی؟ میمیرم دیگه.میمیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 12:5 PM  توسط   |