تبليغاتX
هنوز هم یک دیوانه ام

هنوز هم یک دیوانه ام

بهترین حالت دیوانگی ست...اگر نیستی خودت را به دیوانگی بزن

دلم شكست.همين.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 6:56 PM  توسط مليكا  | 

به عرض و ارتفاع دوستان برسانم كه اينجانب ، در پي اتفاقات اخير ، احساس مسئوليت كرده و در همين فرصت به عنوان سخنگوي افشين قطبي به برخي ابهامات و اتهامات پاسخ مي دهم؛باشد كه اين سخنان چراغ راه غرض ورزان و كينه توزان كه چشم ديدن برخي موفقيت هاي بزرگ ملت را ندارند ، شود!
بسم الله الرحمن الرحيم
همانگونه كه مستحضريد جناب سيد افشين خان قطبي ، كه لايف تايم خود را عمدتا در خارج ها (!) سپري كرده اند ، با بسياري از لغات فارسي مشكل داشته و بسياري از معاني نغز اين زبان گرانقدر برايشان ملموس نبوده است.لذا ايشان قبل از بازي با كره جنوبي بارها از "شگفتي" در اين مسابقه خبر دادند.بعد از اتمام بازي ، هنگامي كه فرد مذكور – قطبي – خوشحال و خندان به سمت جايگاه كنفرانس خبري مربيان مي رفتند ، با چشمان ورقلمبيده و رگ هاي بيرون زده جناب تاج – با فتحه روي ج – و ديگر شمسي كوره ... چيز...يعني همراهان تيم مواجه شدند.لذا با تعجب و مات و مبهوت به بنده رو كردند و فرمودند : ""وات هپند؟!من كه بهشون گفته بودم "شگفتي" مي كنيم!!!""
در اينجا لازم است توضيح بدهم شگفتي مورد نظر برادر عزيزمان آقاي سيد(!) قطبي از چه قرار بوده است.اين شگفتي مربوط مي شود به وضعيت عربستان ؛ كه حدود دو ، سه ماه قبل به فكر سقوط آبرومندانه از جام جهاني بود و هم اكنون به عنوان تيم سوم به پلي آف صعود نموده است!!لذا هيچ گونه تقصيري متوجه جناب قطبي نيست و نمي باشد ؛ چرا كه ايشان بارها از اين شگفتي خبر داده بودند اما كسي توجه نمي نمود و همه كار خود را مي نمودند!
حال بنده خائفم كه اين غرض ورزان "شگفتي" مورد نظر خويش را به "شگفتي" افشين خان مربوطيت بدهند و موجبات سرخوردگي ايشان را فراهم آورند و موفقيت بزرگ ملت را كوچك جلوه دهند!
صدا و سيما نيز بار ديگر به همگان ثابت كرد كه چه مقدار خائف است و حتي به اندازه 27 دقيقه و 34 ثانيه به سيد قطبي فرصت نداد تا توضيحات خويش را ادا كند!
پ.ن.افشين جون...يه ميليارد نوش جونت!!!سلام مارو به بانو يوروم و جومونگ برسون!

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 12:33 PM  توسط مليكا  | 

در اين چندروز به اين نتيجه رسيدم كه بايد يه تجديد نظر تو افكارم بكنم! واقعا كه...بايد خجالت بكشم.با اين افكار و باورهاي پارانوييدي و شيزوفرني و شيزوشيربرنجي(!) و ايناي ديگه مي خواستم به كجا برسم؟!شيم آن مي!!! باز خدا رو شكر كه به موقع پرده هاي غفلت از جلوي چشمانم كنار رفت و به حول قوه الهي به راه راست هدايت شدم . خداوندا ! خداوندگارا ! از تو به خاطر نزول انوار الهي درون قلبم ممنونم! ممنونم كه دلم را روشن كردي و اين تاريك نگري و كوته نظري را از من دور ساختي و جوهره وجودم را به روشن فكري متبرك ساختي! آمين! در اين چندروزه شاهد معجزه هاي پياپي بودم...به گونه اي كه امتناع از استسلام در مقابل قدرت الهي جايز نبود! جناب آقاي م.ا.ن به ياري خداوند – تاكيد مي كنم به ياري خداوند – با حداكثر مشاركت دوباره به خدمت گذاري مردم منتخب شد تا بر همگان چهره پليد و ملون ديگران آشكار شود!خداوندا...يادم رفت بگم...به خاطر اينم ممنونم!!! به حمد الهي...در فضاي آزادي نزديك به مطلق كشور* آمار 20 ميليوني ييهو(!) به 10 ميليون و كمتر مي رسد ؛ به فضل الهي 24 بيشتر از 22 شد و ما پوز همه مخالفان را زديم ؛ به امر الهي دهان همه معترضان مزدور را با سنگ فرش و اسفالت خيابان ها يكي كرديم و احدي بويي نبرد...! خداوندا ! باز از تو ممنونم كه آزادي موجود را اينگونه به من نشان دادي و افكار پوچ و تاريكم مبني بر الكي بودن همه اين قضايا را برايم تصحيح ساختي...به اميد فردايي مذخرف تر با مشاركت حداكثري مردم ساده دل! 

*:رئيس جمهور منتخب مردم ، تيتر روزنامه امروز همشهري.

پ.ن.يادم رفت بگم...همين جا تمام افراد غرض ورز و نابينايي كه قطع شدن سرويس اس ام اس رو به انتخابات و سرويس صيانت آراي اس ام اسي شيرحسين(!) ربط مي دن ، محكوم مي كنم و همين جا حمايت خودم رو از مخابرات اعلام كرده و قطعي سرويس اس ام اس رو نقص فني مي دونم كه بچه هاي مخابرات سخت در تلاشند كه زودتر برطرف بشه!بالاخره سيستم ها همه كامپيوتر هستن و مث من و شما شعور ندارن كه بفهمن دم انتخابات نبايد قات بزنن!
يه ايول هم تقديم وزير ارتباطات - يا شايدم خود رئيس مخابرات دقيق يادم نيست پوزش مي طلبم! - چون گفته كه ما خودمونم از سرويس هاي اينترنت راضي نيستيم!!!ديگه جواب از اين مردمي تر؟!اي غرض ورز كينه جو...دهنت صاف شد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 10:54 AM  توسط مليكا  | 

منچستر چهارشنبه شب منچستر نبود.
اين منچستر منچستري نبود كه همه تيمارو يكي يكي درو مي كرد و مي رفت جلو.
اين منچستر منچستري نبود كه دو سال پيش او الدترافورد به رم 7 تا گل زد.
اين منچستر منچستري نبودكه سر آلكس بزرگ ساخته بود.
اين سرآلكس ، سرآلكس باشكوه ، سرآلكس هميشه پيروز هميشگي نبود.
ايت يونايتد ، همون تيم مورد علاقه ي من كه همه ي تيما ازش مي ترسيدن نبود.

اين منچستر ، منچستر نبود.

پ.ن.واقعا چي شد؟!هنوز باورم نميشه تيم محبوبم اينجوري قافيه رو باخت...يعني واقعا جام پريد!؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 6:58 PM  توسط مليكا  | 

فرض كنيد سال سوم دبيرستان هستيد و امتحانات غول آساي نهايي انتظار شما را مي كشد.درست دو هفته مانده به امتحانات خواهر كوچكتان بيماري مذخرف ابله مرغان(!) مي گيرد!
دو هفته بعد ، شما بعد از امتحان ديني به خانه مي آييد.احساس بي حالي و سردرد مزمن شما را فرا مي گيرد.خواهر كوچك كار خودش را كرد.دانه هاي قرمز روي بدنتان تنها يك معني دارد...آبله مرغان!!

خب اينم از شانس من...درست در بدترين موقع!البته زيادم مهم نيست ولي خب با قيافه ي دون دون اصولا جايي نميشه رفت!
نمي دونم چرا...ولي همين جوري دو جلد اول كتاب twilight و خوندم و فيلمشم قراره ببينم!!من از اين كتاباي عشقي-عاشقي متنفرم....اما واسه سرگرمي بد نيست...هست؟!البته خب سرگرمي دليل خوبي براي خوندن يه كتاب چيپي مث اين نيست...اما واسه توجيه خوبه!

خب در نظر دارم براي تابستون رستاخيز تولستوي و حادثه عجيب براي سگي در شب مارك هادون و جاناتان ريچارد باخ و بخونم....فكر كنم بي كلاسي ماجراي ادوارد كالن و بلا رو جبران كنه!!!

اميدوارم زنده بمونم و كتاباي نازنينم و تموم كنم!!![دعا]



+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 5:16 PM  توسط مليكا  | 

انگار همين ديروز  بود كه براي 86 خوشامدگويي نوشتم ؛ آن هم چه خوشامدگويي پراحساسي!دو سال گدشت.به همين سادگي.حالا من هستم و تمام چيزهايي كه هميشه اميد تغييركردنشان را دارم و هيچ گاه عوض نمي شوند.من هستم و كوله پشتي بزرگم كه سنگيني اش كمرم را خم كرده و از شكل انداخته.كوله پشتي اي كه عذاب هاي چندين و چندساله ام در ان تلنبار شده.كاش مي توانستم جايي گوشه خيابان يا در اتوبوس رهايش كنم،فراموشش كنم.كاش تحمل اين سنگيني را نداشت و پاره مي شد،تا من مجبور نباشم همه جا ببرمش.تا مجبور نباشم سنگيني روي كمرم را به گلويم منتقل كنم و زور بزنم تا تبديل به بغض نشود ، بغضي كه هيچ وقت حق تركيدن ندارد ؛ حتي اگر صاحبش از درد و رنج در حال تركيدن باشد.اين خودم هستم كه حق گريه كردن به خودم را نمي دهم.چون مي خواهم بلند گريه كنم و نمي توانم.چون حالم از گريه خفه به هم ميخورد. چون ديگر توانايي بلند كردن آن كوله را ندارم و دارم روي زمين مي كشمش.
تمام مي شود.88 هم تمام مي شود و 16 من هم.اما اين رنج بي پايان تمامي ندارد.89 مي آيد و من هنوز در حسرت خنده اي از ته دل.90 مي رسد و من در حسرت ذره اي شجاعت.91...92...93...خداي بي رحم من اين زندگي لعنتي را به من هديه داده...94...95..96...چيزي را كه داده پس نمي گيرد...97..98..99... .
كاش تمام شود.كاش چشمانم را باز كنم و ببينم كه همه چيز خواب بوده ، كه همه چيز بازي پستي بوده براي عذاب دادن من ؛ و حالا تمام شده.مي خوابم با اميد اينكه بيدار نشوم.
كوله ام پر شده ؛ بايد براي عيد يك كوله بزرگتر و محكمتر بگيرم.

I am so sick of speaking words that no one understands...Evanescne EP

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 4:3 PM  توسط مليكا  | 

اينجا نشسته ام و به تمام روزهاي قبل فكر مي كنم.به تمام روزهايي كه دلمشغولي هاي من فراتر از آني بود كه بايد باشد.
من از تو متنفرم و تو نمي خواهي اين را درك كني.از تو متنفرم به خاطر تمام ثانيه هايي كه خيال ساده مرا به سخره گرفتي و با روح شكننده ام بازي كردي.
با تو هستم...با تو كه حتي از نگاه كردن به تو بيزارم.اما من هيچ وقت نخواستم تو را بشكنم ، هيچ وقت.كاري كه تو مي كردي...مدام مي كردي ؛ با تو كه در سخت ترين و حساس ترين موقعيت روحي ام مرا بازيچه خودت قرار دادي.
سعي كن – البته اگر مي تواني – يك دقيقه خودت را جاي من بگذاري.آنوقت اين احساس تنفر من را درك مي كني.
اما نمي تواني.تو هرگز نمي تواني حتي لحظه اي خودت را جاي من بگذاري.
من تو را بخشيده بودم ، به خاطر همه ضربه هايي كه آگاهانه به من زدي ؛ اما تو همه چيز را با رفتارهاي كودكانه ات به هم زدي ، تا دوباره تنفرم را زنده كني.
تمام شده.قبول كن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 0:15 AM  توسط مليكا  | 

بچه كه بودم حدود شش هفت ساله ، يعني ده يازده سال پيش يه بعد از ظهر توي خونه تنها بودم.داشتم برنامه كودك ساعت 3 شبكه دو رو مي ديدم.يهو گشنه م شد و خواستم يه چيزي بخورم.طبق معمول رفتم سر يخچال و يه بررسي كردم ؛ خيارشور!شيشه خيارشور و درآوردم و نشستم جلوي تلويزيون و شروع كردم به خوردن.نصف يه شيشه بزرگ خيارشور و خوردم!بعد از يه مدت حدود پنج شيش دقيقه -  دوباره دلم خواست كه چيزي بخورم.ايندفعه بعد از بررسي تصميم گرفتم ماست و گوجه (!) بخورم.برنامه كودك تموم شد و من نشسته بودم.احساس بدي داشتم و خب نمي دونستم چرا ! يهو واقعا حالم بد شد و بالا آوردم خيلي زياد! يه بچه خنگ كوچولو كه همه چي رو باهم خورده و حالا حالش به هم خورده! خوبيش اين بود كه بعد از بالا آوردن ديگه تهوع نداشتم.
الان كه ياد اون روز مي افتم
الان كه حدودا ده سال گذشته يه عالمه به خودم مي خندم ، به اينكه چه قدر ابله بودم!
اما غير از خنديدن ، كاراي ديگه م مي كنم.
مثلا به اين فكر مي كنم كه در حال حاضر هيچ فرقي با اون موقع نكردم.
يا مثلا به اينكه دقيقا چندين و چند ساله كه دارم مثل اون روز همه چي رو با هم مي خورم.
و در نهايت اينكه ، مي دونم بالاخره روزي مي رسه كه همشونو با هم
باهم بالا ميارم.
شايد اون روز حالم بهتر بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:42 PM  توسط مليكا  | 

بعضي چيزها تغييرناپذيرند.واقعا تغييرناپذيرند.هر روز مي گم حالم از اين زندگي به هم مي خوره.هر روز به خودم گوشزد مي كنم كه هيچ آينده اي برام وجود نداره.به خاطر جامعه نيست.به خاطر فقر و بيكاري و گراني و هزارتا كوفت و زهرمار ديگه نيست.به خاطر كنكور و دانشگاهم نيست.همه چيز همين اطرافه.همه علت انزجار من از اين زندگي ، تنها دليل ، همين جاست.گاهي با فاصله دو متر؛گاهي كم تر،گاهي هم بيشتر.هميشه هست ، خواسته يا ناخواسته با حضورش آزارم مي ده ، و من نمي دونم چه جوري بايد بي خيال باشم ، چه جوري بايد خودم رو تغيير بدم و من نمي دونم چه جوري مي تونم از دست اين زندگي خلاص بشم.و من نمي دونم اين زندگي لعنتي كه دارم به كجا مي رسه و نمي دونم چه جوري بايد حسرت هاي چندين ساله مو فروبخورم و ساكت بمونم ؛ و من نمي دونم تا كي مي تونم تحمل كنم ، كه چقدر مي تونم خفه بمونم و بغض چندساله م رو نگه دارم ، كه تا كي مي تونم گريه نكنم...تا كي مي تونم داد نزنم و از ته دل زار نزنم.مي ترسم.مي ترسم از اينكه خلاص بشم.مي خوام و مي ترسم.حالم از نگاه كردن خودم توي آيينه به هم مي خوره.حالم از خودم به هم مي خوره.حالم از همه به هم مي خوره.حتي حالم از خدا هم مي خوره.خدايي كه تنها چيزي كه به من داده ، همه اون چيزي كه بهم لطف كرده همينه ؛حسرت.

...و من ، تنها چيزي كه پشت اين سكوت پنهان كرده ام حماقت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 7:20 PM  توسط مليكا  | 

خوشبختانه سينماي ايران مثل پورشه كاررا جي تي و با سرعت 335 كيلومتر بر ساعت در حال پيمودن جاده ي خاكي و بدون اسفالت و سنگلاخ و خلاصه ضايع موفقيت مي باشد و پس از حماسه ي انقلابي و شورانگيز يك هفته پيش پوريا پورسرخ ، شاهد قدرت نمايي زبونم لال و گلاب به روتون* گلشيفته فراهاني بر روي ردكارپت هاليوود بوديم!!! گويا لئوناردو دي كاپريو - همبازي گلي خانم در "Body Of Lies" ريدلي اسكات - حواسش نبوده كه بايد چشماشو درويش كنه و در مورد بازي گلي گفته : Perfect !و انگشت شصتش را ( شستش را ) به نشانه موفقيت و نه چيز ديگر به دوربين هاي تلويزيوني نشان داده است!
با آرزوي موفقيت براي بازيگر انفجاري و خوب و شايسته و با استعداد و perfect و professional و خفن و باحال و فلان و ايناي كشور عزيزمون كه ديگه نه...هاليوود!

* :‌ به علت برخي ملاحظات از تشريح وضعيت اسفناك {خنده...هر هر} گلي خانم روي ردكارپت و گذاشتن عكس معذوريم...بريد اينجا ببينيد خودتون:
http://gallery.movieland.ir/displayimage.php?album=42&pos=7

اديت 23 مهر : نمي دونم چرا اون موقعي كه بايد حرف بزنم خفه ميشم!لعنت به من!امروز صبح بايد جواب ميدادم ولي خفه شده بودم!الان تا ته ته ته تهم دارم مي سوزم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 7:8 PM  توسط مليكا  | 


Edit : 1387/7/15

در زير با الهام از كتاب هاي پرنكته(!) گاج كه تازگي ها زيادي سر و كارمان باهاش است ، سوالاتي را طرح مي كنيم...باشد كه مورد توجه طراحان سوال كنكور 88 قرار گيرد!!!
سوال اول – اصليت پوريا پورسرخ – بازيگر با استعداد و خوش استيل كشورمان – به كداميك از اقوام ميهن عزيزمان باز مي گردد؟!
الف)ترك
ب)لر
ج)كرد
د)
Se nacionalidad es Ghazviño
راهنمايي :‌ گزينه هاي الف ، ب و ج صحيح نيستند!
درسنامه : از بيان توضيحات اضافي معذوريم ، براي اطلاعات بيشتر رجوع شود به قسمت آخر سريال نغز و زيباي روز حسرت ، دقايق پاياني!

سوال دوم – به نظر شما ، بهتر است سيروس مقدم پس از موفقيت چشمگير در ساخت سريال هاي ماورا ، Metaphysic و Religious در كدام يك از ژانر هاي زير به فعاليت خود ادامه دهد؟
الف)پور.نوگرافي
ب)پور.نوگرافيستي!
ج)پور.نوگرافيست بودن!
د)همه موارد
درسنامه :‌ نظر دانش آموز در اين سوال مورد توجه است.

سوال سوم – نام احتمالي فيلم بعدي سيروس مقدم در يكي از ژانرهاي بالا(!) با بازي پوريا پورسرخ (پارتنر بزرگسال) و  يك پارتنر خردسال چه مي باشد؟
الف)
The Brokeback Mountain ( Kids version ) 
ب)بروك بك مانتين
R دار!!
ج)كوهستان بروك بك چيزدار!
د)
The REDBOY(!) In brokeBackMountain !!!!!
پ.ن.خيلي تلاش كردم ، خيلي سعي كردم اينارو اينجا ننويسم!اما فكر كردم و ديدم از اين اتفاقات هزارسال يه بار مي افته ، و من اگر پنج شيش سال بعد بخوام بيام خاطراتم رو مرور كنم ، حتما با ديدن اين پست خيلي خيلي خواهم خنديد!پس دلم نيومد فرصت بازگشت رو از خودم بگيرم!!!!
پ.ن2.قابل توجه عزيزاني كه بروكبك مانتين رو نديدن...مي تونن برن اينجا و خلاصه فيلم رو بخونن!البته حواستون باشه به تقويم و شمارش سال هاي زندگيتون!!!
و در مورد
RedBoy ، ترجمه تحت اللفظي نام فاميل جناب پورياخان(!) مي باشد!!
پ.ن3.جناب
RedBoy ثابت كردند به جز Up and Down Acting و تحصيل در رشته دكتراي فيزيولوژي و همچنين با سركج بازي كردن‌ ، قابليت هاي ديگري هم دارند كه به دليل شرايط سينمايي ايران متاسفانه قابل استفاده نيست!!!!!!!
پ.ن آخر.بايد از سيروس مقدم ممنون باشم.چون فرصت از ته دل خنديدن را بعد از مدت ها به من داد!!




 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 1:24 PM  توسط مليكا  | 

چند دقيقه پيش خواب ديدم در حال قدم زدن در خيابان هستم...بيكار...بي آر و بي هدف ؛ كه ناگهان اتومبيلي در مقابل بنده ايستاد.در همان لحظه فك اينجانب به زمين رسيد و از فرط تعجب مي خواستم سرم را به ديوار بكوبم!نه ، اين تعجب نه به خاطر اين بود كه ماشيني مقابل ما نوقف كرده بود و نه به خاطر راننده اش . اتومبيل يك لامبورگيني گالاردو اسپايدر سبز كاهويي تميز(!) بود!عنايت داريد كه خودم همان لحظه فهميدم كاملا خواب تشريف دارم ، منتهي به مدت 15 دقيقه مشغول لعنت فرستادن به خودم شدم كه چرا چند دقيقه بيشتر نخوابيدم تا حداقل در خواب يك بار سوار گالاردو بشوم!2 تا 3 دقيقه كافي بود چون هويت راننده براي  من مشخص نبود و از قديم گفته اند كه سوار اتومبيل غريبه نبايد شد!خواب هم خواب هاي قديم!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5:4 AM  توسط مليكا  | 



تو فكر پر كردن فرم اهداي عضوم.خدا كنه اون قدر زنده باشم كه كارت اهدا رو بگيرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 2:16 AM  توسط مليكا  | 

 

آن هايي كه مي شناسندش
- رفقايش -
رُي صدايش مي زنند.
بقيه صدايش مي زدند
پسر آلوده ي ترسناك

عاشق آمونياك و پنبه ي نسوز بود ،
و كلي هم سيگار دود مي كرد.
چيزي كه او به جاي هوا تنفس مي كرد
نفس اغلب مردم را بند مي آورد!

اسباب بازي محبوبش
قوطي اسپري بود ؛
آرام مي نشست و تكانش مي داد ،
و تمام روز اسپري مي زد.

منتظر مي شد ماشين روشن شود
و حلقش را پر از دود كند.

تنها باري كه ديدم
پسر آلوده گريه كند
وقتي بود كه كمي پاك كننده
رفت تو چشم هاش.

يك روز خوش آب و هوا
او را گذاشتند داخل باغ.

رنگش عين رنگ مرده شد
و بدنش شروع كرد به سفت شدن.

آخرين نفس عمر كوتاهش
با نااميدي و رنج همراه بود.
كي فكرش را مي كرد كه كسي
از تنفس هواي بيرون بميرد؟

وقتي روح رُي بدنش را ترك كرد ،
ما همه در دل دعا خوانديم.
روحش رفت به آسمان
و سوراخي در لايه ي اوزون درست كرد.

از کتاب مرگ غم انگیز پسر صدفی نوشته استاد تیم برتون .

پ.ن.این داستان....داستان مورد علاقه من بین همه داستان های این شاهکار بوده و خواهد بود.
پیشنهاد می کنم حتما کتاب رو بگیرید و بخونید.این کتاب چیزهایی رو میگه که تمام عمرتون دوست داشتین با صدای بلند فریاد بزنید.وقتی خط به خط جلو میرید...هم لبخند می زنید هم یه بغض لعنتی که انگار شکستنی هم نیست گلوتون رو فشار می ده...به شرطی که خودتونو آزاد بذارید تا برتون کار خودشو بکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 4:1 PM  توسط مليكا  | 

برنامه خاموشي منزل ما :
" لطفا تلاش مجدد نفرماييد...همه كانال ها براي دسترسي به مشترك مورد نظر مسدود مي باشد! "

خيلي جالبه نه؟!نه فقط منزل ما ، بلكه منازل ديگر نيز به اين جدول كذايي و چه بسا كمي توهمي دسترسي ندارند!
البته تحليل من از اين مسئله هيچ ربطي به وزارت نيرو و ساير مسئولان عزيز – چه در داخل چه در تركيه ، مخصوصا از نوع رحيمش كه بنده اخيرا ارادتي خاص و خالص به ايشان پيدا كرده ام! – ندارد.
( به قول جناب شمس ، سرمربي محترم تيم فوتسال ) علي ايٌ حال ، از آنجايي كه امروزه هر كس از منزل ننه باباي مهربان و عزيزتر از جانش فرار مي كند ، عاشق مي شود ؛ جناب برق نيز عاشق شده!بنابراين طبيعي ست كه عشقي رفت و آمد كند!يعني هر وقت عشقش كشيد بياد...هر وقت عشقش كشيد برود و باقي قضايا.
علي ايٌ حال ،‌ اميد است مسئولان عنايت بفرمايند ، پي سي خروارها خروار جوان و نوجوان بيكار مملكت براي روشن ماندن و پر كردن خلاْ بزرگ تفريح عزيزان مذكور ، به برق نياز دارد و طبيعتا اين دستگاه بيخود و مذخرف با ماچ كار نمي كند!
اعصاب من هم چندين روز مي باشد كه به سمت خاكشير شدن ميل پيدا كرده و هر كاريش مي كنم به راه راست هدايت نمي شود!علي ايٌ حال(!)خداوند همه را به راه راست هدايت بفرمايد...الهي آمين!

علي ايٌ حال ،‌ كلا برق و آب و گاز(!) و اينا به ما ربطي نداره.شايد حميد سوريان بيشتر ربط داشته باشه كه تقريبا شبيه سوسك بود وقتي كشتي مي گرفت!من نمي دونم اين المپيك چي داره اينا انقدر مي چسبن بهش!(با كسره زير چ بخوانيد!)
اينا همه چرك كف دسته...جيفه هاي پست دنياست!بايد مثل بسكتباليست ها فكر كرد كه كوارتر چهارم با زبان آويزان از دهان(!) بازي مي كنند و بعد مي گن ما براي مدال(!) نيومديم پكن!!!!(حالا جون من اين دفعه!)

يا مثلا جواد خياباني...!
سوال مهم : فكر مي كنيد شبكه سه چرا حق پخش افتتاحيه المپيك را خريده بود؟!
1)براي اينكه جواد خياباني را نشان بدهد
2)براي اينكه جواد خياباني را نشان بدهد
3)براي اينكه جواد خياباني را نشان بدهد
4)همه موارد
نكته : پاسخ خود را به شماره 3000090 ارسال كنيد...پي نوشت بنويسيد برسد به دست عادل!
نكته2 : برندگان خوش شانس ، طي مراسم قرعه كشي با حضور جواد خياباني و سرهنگ عليفر!!!!!(كه حسابي در اين وادي جام غرب آسيا خركيف...چيز...يعني مشعوف شده بود!) برگزار مي شود!

پ.ن.خداي بزرگ...!تا حالا انقدر چرت و پرت به هم نبافته بودم!
پ.ن2.اينجا ننويسم كجا بنويسم؟!كاغذ اين روزها امنيت ندارد.
پ.ن3.من هم مردم اسراييل را خيلي دوست دارم!
پ.ن4.هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 9:18 PM  توسط مليكا  | 

" باور نمي كنم"....
اين اولين جمله بود ؛ بعد از اينكه مادرم خبر را به من داد ، كه به زبانم آمد.
تنها چيزي كه مي توانستم بگويم.
خسرو شكيبايي ، مردي كه هيچ گاه - هيچ گاه - از ياد نخواهم بردش ، از پيش ما رفت ؛ بدون خداحافظي رفت.درست پس از سالروز تولد من.
مردي كه هنوز انعكاس صداي پر طنينش را ، كه چگونه گوش ها را وادار به ستايش مي كرد ، به خاطر دارم.
چطور امكان دارد چنين مردي ، اين گونه تمام شود؟!

... " و من هنوز باور نمي كنم " .... .

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 11:33 AM  توسط مليكا  | 

ديروز براي چندين و چندمين بار از خودم بدم اومد.وقتي خبر فرو ريختن ساختمان سعادت آباد رو شنيدم ؛ و وقتي در مورد حادثه ديده ها شنيدم.وقتي شنيدم كه فقط 20 كارگر كشته شدند ، يك لحظه – فقط يك لحظه – با خودم فكر كردم كه چي؟! " فقط كارگر بودن! ".
از خودم بدم اومد...با اين كه فقط يك لحظه بود...با اينكه بعدش احساسات نداشته م يه مقدار جريحه دار شد ، ولي از خودم بدم اومد.فقط يه احساس بد ساده نبود ؛ تنفر بود.
خوب يادم هست كه چه طوري دوست احمقم – فوق العاده احمق – رو براي اينكه به رفتگري كه موقع استراحتش كنار جاروش يك كتاب گذاشته بود هر هر خنديده بود ، سرزنش كردم و سرش داد كشيدم.اون موقع من گفتم خب اين هم آدمه ، اگه تو كتاب نمي خوني – اصلا نمي دوني كتاب چي هست – دليل نمي شه بقيه كتاب ها رو فقط براي تزيين كتابخونه شون داشته باشند!(اميدوارم حرفم درست بوده باشه)
حالا فكر مي كنم چه كسي بايد من رو مواخذه كنه.فكر مي كنم حتي اگر فكرم رو بيان كرده بودم ، آيا كسي بود كه منو به خاطر اين حرف ناهنجار سرزنش كنه؟!
خودم خوب جوابشو مي دونم.نه!مادر و پدر من فقط مواظب هستن كه من پاهام رو كج نذارم!(كه بعدا براي بيرون كردنم از خونه مشكل نداشته باشند!!!!واقعا كه...حالم از زندگي دخترها تو ايران به هم ميخوره)
مطمئنم كه هيچ كس به من گير نمي داد كه چرا در مورد بنده هاي خدا – كه خيلي زياد اين كلمه رو به كار مي برند ولي نمي دونن اصلا معنيش چيه – اين جوري بي رحمانه فكر ميكنم.نه فقط خانواده من ؛ همه ، همه و همه.
اين جور مسائل براي تربيت بچه ها فوق العاده پيش پا افتاده ست!چه كسي اهميت مي ده تو براي كشته شدن كرور كرور انسان پشيزي ارزش قائل نيستي؟!
" فقط كارگر بودن "‌...اين اون چيزي هست كه من به خاطرش دارم خودمو تنبيه مي كنم ؛ هنوز خيلي مونده – خيلي خيلي خيلي زياد – كه ما بخوايم اين چيزها رو بفهميم.زمان زيادي طول مي كشه – شايد هرگز – كه ما بفهميم آدم ها همه آدم هستند.نه فقط اوني كه تويوتا و پورشه سوار ميشه.
طول مي كشه...طول مي كشه حتي من كه ادعاي روشنفكري مي كنم ( مرده شور اين روشنفكري رو ببرن ) مفهوم انسانيت رو بفهمم.
20 تا كارگر – انسان  مردند و من حالا حدس مي زنم چند صدا با اين مضمون از خونه هاي اين شهر مسخره – و  آدم هاي مذخرف ترش! – بيرون رفته و با صداهاي ديگه همراه شده...  
..." فقط كارگر بودن" ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 8:35 PM  توسط مليكا  | 

به به...!
بالاخره اسپانيا هم قهرمان شد و پوز تمام افراد بخيل و كم جنبه اي كه مي خواستند آلمان ها نئونازي يا ايتاليايي هاي مانكن يا فرانسوي هاي بوق(!) يا اون هلند و روسيه ( كه خدايي قشنگ و به قول فردوسي پور چشم نواز بازي مي كردند اما نه به اندازه اسپانيا! ) قهرمان بشن تا يكي از ظريف ترين و باريك بينانه ترين پيش بيني هاي من محقق نشود ، به خاك ماليده شد!( نفس كم آوردم ! )
عجب تيمي بود اين اسپانيا!
همه بازیکن ها عالی بودند...از تورس گرفته تا ویا که بازی آخر نبود و راموس و سنا و ژاوی و از همه مهم تر...و از همه مهم تر کاسیاس که به نظر من بهترین بازیکن جام بود.




البته...بماند كه يك مقدار خيلي كوچك(!) حركات داويد ( ويا ) و ايكر ( كاسياس )‌ بعد از بازي با ايتاليا و همين آلمان به شدت مشكوك بود!(بازم البته فكر مي كنم كارگردان تلويزيوني برنامه يورو شبكه سه ايران هم مثل من به اين قضيه پي برده بود و در اين لحظات صحنه گل هارو دويست بار ديديم تا حافظه يورويي مان(!) قوي شود!)

ولي خب...به هرحال اسپانياست ديگه!!!!ناهنجاري هاشون يك مقدار كوچك شبيه ايراني هاست!
طرفداران تيم هاي زاقارات ديگر جام ، اعم از ايتاليا ، آلمان و فرانسه اصلا ناراحت نباشند!ان شا... به لطف الهي(!) در ورلد كاپ آفريقا 2010 باز هم از اسپانيا مي بازند تا باخت هاي پياپي كاملا برايشان نهادينه شود!!!!

آخيييييييييي!راحت شدم!مونده بود اينجام اين حرفا بايد مي گفتم!(درست همين جا...نه جاي ديگه!!!)
ديگه تا دو سه ماه ديگه خبري از فوتبال نيست!
به قول جناب صدر – يكي از بامزه ترين كارشناسان برنامه هاي فوتبال كه من نميدونم اصلا چه كاره هست! – من در اين مدت با آغوش باز از مرگ استقبال مي كنم....ولي بعد از شروع پرمير ليگ يا لاليگا بايد بي خيال من بشه!!!!!!
باباي فوتبال تا شروع پرمير ليگ!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:8 PM  توسط مليكا  | 

اون كسيه كه من دوستش دارم.
چون دوست داشتنيه.
براي من يه نقطه ي روشن تو زندگيمه.
چون اميدواره.
نمي تونم زندگي بدون اون رو حتي تصور كنم.
چون مهربونه.
گاهي وقت ها خيلي خيلي از دستش عصباني مي شم.
چون در مقابل يه آدم پست خيلي خيلي كوتاه مي يآد.

حالا...حالا امروز سالروز تولدشه.
8 تير 1353...همين روز بود كه بهترين موجود دنيا پاهاي مهربان و مقدسشو روي زمين گذاشت... .
امروز روز تولدشه.ولي من هر كاري كنم...هر چي براش بخرم...هر چقدر قربون صدقه ش برم...بازم كم كردم.

امروز روز اون بود.روز تولدش.روز تولد مادرم.



9/4/1387 :
براي روز اول بد نبود.دوتا پاس عمق جالب دادم.يه پاس خيلي خراب.يه شوت بيخود زدم.دوتا گل هم خراب كردم!
پ.ن. برهاني بايد بياد از من ياد بگيره!
+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 9:46 PM  توسط مليكا  | 

آلمان پرتغال رو برد تا تجربه ايتاليا تو جام جهاني تكرار بشه.
با بازي هاي مسخره قهرمان شدن!
البته براي شماره 7 پرتغال بد نشد.
از الان وقت داره بشينه به چيزايي كه تو مادريد انتظارشو مي كشن فكر كنه.
از دست دادن تكنيك...قدرت بدني...نيمكت نشيني...(تازه اينا اولشه!)
رئال مادريد...تيم سياهچاله هاست نه كهكشاني ها!فقط ستاره هاي مرده مي رن مادريد!چقدر زود مرد به قول خودش بهترين بازيكن جهان.
يكي نيست اين يارو رو توجيه كنه!(خدا صبر بده به داوطلبش!)
چي؟عصبانيم؟معلومه كه عصبانيم!
اگه همه مثل ناني و پوستيگا بازي كرده بودن كه الان پرتغال به جاي آلمان يه پاي نيمه نهايي بود!
بعدشم مي رفت براي فينال با اسپانيا!
عجب بازي مي شد!
لعنت به اين آلماني هاي نازي!

(*) : برگرفته از تيتر كتاب "دختر پرتقالي" ، ياستين گوردر.

سوال بزرگ : شما می دونید چرا همه تماشاگرهای یورو پیرمرد های چاقالو و شکم گنده ن؟!؟

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 7:33 PM  توسط مليكا  | 

جام ملت ها نیز شروع شده (در واقع دور اول تموم شد تو دور دومیم!) و ملت در شور و کف و کیف و هیجان هستند!
البته - لازم به ذکر است خیلی زیاد! - که ما در تاریکی مطلق جام ملت ها را دنبال می کنیم...چون هی زرت و زرت و فرت و فرت(!) برقمون میره!

بنده دو هفته س که دارم میگم امسال اسپانیا قهرمانه...هی مسخره م می کنن...دقیقا در اوج بازی اسپانیا و روسیه که من از شدت هیجان حرکات فرناندو(تورس) و دیوید(ویا) فکم به زمین چسبیده بود(با کسره زیر چ بخوانید) و کلا خلاصه داشتم سکته می کردم از بس خوب بازی می کردن و این دوتا هماهنگ و سلف سکریفایس*(!) بودن...که یهو برقمون برای بار دوم در روز رفت و ما در تاریکی و خاموشی مطلق فرو رفتیم و من ماندم و حسرت دیدن شاید - حتما - با کیفیت ترین فوتبال این جام!!


به هرحال سخنرانی طوفانی رییس جمهور در چهار محال و بختیاری - که واقعا محال می نمود - فک بعضی ها را به شدت پیاده کرد و همچنین به شدت خجل!تا این ها باشند تا با ایجاد شایعاتی از قبیل گرانی برنج و چای و اینا(!) اغتشاش نکنند در مملکت**!(باور کنید همه ش شایعه س!همین اوبامای خائن مسئولشه!)


اصلا به ماچه!فردا اسپانيا قهرمان ميشه مي گن دست هاي پشت پرده اسپانيا رو قهرمان كرد!

(*) : Self Sacrifice !!!!!!!!
(**) : جمله رو داشتی؟خودم حال کردم!یه مقدار مثل حرف زدن قطبی شد.

پ.ن.گفتم قطبی...اگه یه روز یک نفر از بین آقایان(!) استیلی...نکبت(همون نیکبخت سابق)...مامانی(!)...یا شیث رضایی رو در خیابان ببینم حتما خفه خواهم کرد انها را!اگه همه رو باهم ببینم که چه بهتر.از بس که جماعت پست و لاشخور صفتی بودن.بی سواد...وحشی...عقده ای...چی بگم دیگه؟
امیدوارم قطبی یک روز موفق ترین ادم روی زمین(حتی موفق تر از الان) بشه چون لیاقتشو داره.
هیچ کس لیاقت صداقت و قلب پاک قطبی رو نداشت.خداحافظ امپراتور.شاید یکمی دیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:29 AM  توسط مليكا  | 

هر چي ميشه...هر اتفاقي مي افته...وقتي از زندگي سير ميشي...وقتي از بغض گلوت مي خواد بتركه...وقتي...وقتي...وقتي...وقت خيلي از اين وقتي ها...مي گن خدا داره امتحانت مي كنه.

تو يه سكانس فيلم كنستانتين، جان كنستانتين به ايزابل مي گه :
- اگه بهت بگم كه خدا و شيطان روي روح تمام بشريت شرط بستن چطور؟به شوخي.

و من فكر مي كنم كه چقدر اين حرف مي تونه درست باشه...چقدر اين قابليت رو داره كه شوخي نباشه.
و وقتي به اين فكر ميكنم...با خودم....به خدا مي گم...مي گم كه چقدر اشتباه كرده كه روي من شرط بسته....چقدر خدا بده كه روي يه دختر 16 ساله ي احمق شرط بسته
.
اينجاست....همين جاست كه وقتي به اين فكر مي رسي ديوونه مي شي...مي دوني چرا؟
به خاطر اينكه با خدات بد حرف زدي؟واسه اينكه زير سوال برديش؟
نه....نه به خاطر اين چيزا نيست...ديوونه ميشي چون نمي توني اين تفكرت رو به كسي بگي...چون اگر بگي طردت مي كنن...چون هزار تا برچسب و مارك جورواجور و خوشگل بهت مي چسبونن.
پس مي ري به خود خدا مي گي...شايد جوابتو بده...شايد خودش بهت بگه...تنها چيزي كه مي بيني استمرار چيزهايي ست كه قبلا مي ديدي....بدون هيچ تغيير.
و اينجاست....آره درست همين جاست كه اين دفعه متنفر ميشي...منفجر ميشي...فرياد مي كشي...داد مي زني...فحش مي دي...به خودت...به زندگي...به هر كس كه مي بيني.
اين بار اينجاست...همين يك لحظه...كه پشيمون مي شي.

پ.ن. من يه دختر بدم؟فقط چون نماز نمي خونم؟چون نمي تونم روسريمو بكشم رو دماغم؟چون استينم تا سر انگشتام نمياد؟يعني خدا به اين خاطر با من لج كرده؟اين همه از اين بي ريختاي بدتر از من تو خيابون ريختن...پس چرا من؟

پ.ن 2.خدا من دوستت داشتم.خيلي زياد.خودت مي دوني كه تنها كسي كه بهش اعتماد داشتم تو بودي.اما الان ازت نااميدم.داري امتحانم مي كني؟از من گنده تر نبود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 4:15 PM  توسط مليكا  | 

هميشه قبل از اينكه شروع كني ، قبل از اينكه قلم به دست بگيري ، قبل از اينكه هر كاري بكني ، قبل ، قبل ، قبل ،هميشه قبل و قبل تر ، ذهنت پر از حرف ها ، پر از كلماتي ست كه انگار دارند براي بيرون آمدن ديواره هاي جمجمه ات را مي شكنند و براي گفته شدن ثانيه هه را مي شمارند.
هميشه قبل و قبل تر ، همه چيز خوب و دوست داشتني ست.
اما به محض اينكه قلم لعنتي را به دستت مي گيري ، وقتي مي خواهي اين رسم مزخرف "شروع" را به جا بياوري ، انگار همه چيز پاك مي شود.ديگر خوب نيست ؛ چون بايد ساعت ها ، روزها ، ماه ها و سال ها فكر كني كه با چه كلماتي مي خواستي كاغذ سفيد روبه رويت را سياه كني.
پس شروع مي كني به خط خطي كردن ، بي هدف ، شايد جمله اي كه مي خواست براي شروع بيايد و نوشته ات را بتركاند ، بيايد.
اما پسر ، چرا نمي خواهي حتي براي يك لحظه به اين فكر كني كه شايد..شايد اصلا از قبل ...هيچ چيزي وجود نداشته كه بخواهد بيرون بيايد ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 4:9 PM  توسط   | 

سلام!
دیگه نمی شد اپ نکرد!
قهرمانی منچستر بعد از ۹ سال اونم در لیگ قهرمانان چیزی نیست که بشه ازش گذشت!
بازی فوق العاده بود...به خصوص که این اولین بار بود که من منچسترو تو فینال چمپیونز لیگ می دیدیم!البته اگه از افتضاح-شاهکار رونالدو بگذریم (دیشب شاهکار بازی کرد ولی پنالتی مهمی بود...ممکن بود منچستر قهرمان نشه! )
بدون شک قهرمان دیشب ادوین بود....ادوین فن درسار که به نظر من بهترین دروازه بان دنیاست...هم چندتا گل مسلمو گرفت و هم پنالتی انلکا رو و هم قهرمانی رو از چلسی!







اما خب...قهرمان اصلی فقط و فقط سر الکس فرگوسن - این مرد تمام نشدنی - بود.امیدوارم ۲۰ سال دیگه هم سرمربی منچستر خودش باشه.




به امید قهرمانی سال بعد و بعدتر و بعدها !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 2:29 PM  توسط   | 

تنها بود.
هميشه به اين فكر بود كه مبادا ديگران از او ناراحت شوند.
اما چه كسي به فكر اين بود كه او را ناراحت نكند؟!

غمگين بود.
هميشه سعي مي كرد ديگران را خوشحال كند.
اما...اما چه كسي به شادي يا غم او اهميت مي داد؟!؟!

نا اميد بود.
همه را به ادامه راه تشويق مي كرد.
اما چه كسي بود كه اميد او را بازگرداند؟!؟!

وحشت زده بود.
وقتي كسي ترسيده بود ، او بود كه پناهگاهش مي شد و ترس هايش را دور مي كرد.
ولي چه كسي بود كه وحشت او را فراري دهد؟!

خيس بود.
به همه انهايي كه گريه مي كردند دستمال كاغذي مي داد.
اما چه كسي بود كه اشك هاي داغ او را از روي گونه هاي سردش پاك كند؟!

سرد بود.
وجود همه را لبريز از گرما محبت مي كرد.
اما...اما چه كسي بود كه دستان سرد او را بگيرد و گرما ببخشد؟!

خسته بود.
از اين زندگي...از اين روزگار...از اين مردم...از اين دنيا.
خسته بود.
رفت...براي هميشه.
افسوس كه كسي نمي تواند گذشته را برگرداند...هرگز.

ديگر هرگز منتظر اين نباش كه كسي به فكرت باشد.
ديگر هرگز منتظر نباش كه كسي تو را شاد كند.
ديگر هرگز منتظر نباش كه كسي به تو اميد زندگي ببخشد.
ديگر هرگز منتظر اين نباش كه شانه هاي كسي تكيه گاه ترس هايت باشد.
ديگر هرگز منتظر نباش كه وقتي بغض كردي كسي بيايد و با دستمال كاغذي اشك هايت را پاك كند.
ديگر هرگز منتظر اين نباش كه كسي باشد تا دستان سردت را با عشق بگيرد.
هرگز...
چون او رفت...خسته بود... .
او رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 6:36 PM  توسط   | 

كنارم نشست. به چشمانم زل زد. با صداي بلند گفت. قطره ي داغ روي صورتم. تپش قلب. آه خدا، يعني واقعا؟!

روز جهنمي - گريه. كلافه ام. اشك. چراهايي كه از خودم مي پرسم. دعا. براي او. شكست. صدايش در ذهن خالي ام پيچيد.انگار انجا هم مثل روحم خالي شده.

جهنم – كنارم نشست. دوباره. اما اين بار از گريه خبري نيست. حرف مي زند و مي خندد. دروغ. خيانت. ترس. وحشت. از خودم. و من فكر مي كنم. به حرمت قطره هاي اشك روي گونه ام كه شكست. او شكست. به وجود پراحساسم كه ديگر اعتماد را نمي شناسد. سواستفاده. به چشمانم زل زده. باز هم دروغ. دروغ. دروغ. ديگر چيزي نمي شنوم. دارم از خلا پر مي شوم. تهي مي شوم. پوچ. من باختم.


پ.ن. به شخصيتم، به احساسات نصفه و نيمه م توهين شد. پاره پاره شد. من ، فقط ايستادم و تماشا كردم.
پ.ن.2.اعتماد؟!چه كلمه بي معني و مذخرفي!
پ.ن.3.هر دفعه به خودم قول مي دم ديگه حماقت نكنم و زودباور نباشم. اما هر دفعه به احمقانه ترين شكل ممكن بازي رو مي بازم.
پ.ن.4.هميشه بازي گل يا پوچم ضعيف بود.هميشه پوچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 2:43 PM  توسط   | 

ما همه ادم هایی تنها هستیم...حتی اگر اطرافمان را هزاران هزار انسان کم عقل فرا گرفته باشند...حتی اگر هزاران هزار دوست نما داشته باشیم....حتی اگر خدا را داشته باشیم...باز هم تنهاییم...حتی همراه اول هم پاسخگوی تنهایی ما نیست.

پ.ن.هر ادمی تو زندگیش یه هدف داره.حالا منم یه هدف دارم...هر چند پست.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 12:2 PM  توسط   | 

Edit:کم کم دارم به خودم ایمان پیدا می کنم...حس ششمو داشتین؟!علی دایی شد سرمربی!(رجوع شود به پاراگراف اخر).انتخابی بهتر از اون نمی تونست باشه...امیدوارم بتونه موفق بشه(حتما می شه).

اول از هرچيز بر خود واجب مي دانم كه به ملت گيور و حماسه ساز ايران به چند دليل تبريك بگويم!

اولين دليل اينكه بالاخره ، پس از تلاش و كوشش هاي فراوان ، جناب اقاي قله نويي‌ (قلعه نويي؟قله نوعي؟) تفاوت 180 و 360 درجه رو ياد گرفت و اموخت كه انها را چگونه و چطور استفاده كند!خدايش شكر!من اينجا يه نظريه اي دارم،احتمال مي دم جناب قله نويي اگر درس خوانده باشد(!) تحت ليسانس دبير رياضي عزيز ما واحدهاي رياضي رو گذرونده!دليل هم دارم،دبير رياضي ما در يكي از سخنراني هاشون در كلاس(!) به جاي 180 از 360 استفاده كردن و مورد استهزاي همگان و به خصوص بنده قرار گرفتن.لذا چون دبير رياضي ما فرق اين دو را فهميد(نمي دونم شيطون از كجا ياد گرفت!!!)احتمالا حق دبيري را تمام كرده و به شاگرد خلفشون نيز اموخته اند!!

و دومين دليل براي تبريك ، دي دي دين! ، پيروزي بزرگ هسته اي(!) مي باشد!اقا چقدر كيف داره!پيش بيني مي كنم از سال اينده سبد غذايي مردم متشكل از اقلام زير باشه:

1-نان و انرژي هسته اي!(البته اگر ناني باقي مانده باشد!منظور ناني منچستر نيست،قابل توجه افراد شوت!)

2-محصول جديد راني، "اه"*.لازم به ذكر است كه در اين محصول به جاي تكه هاي طبيعي ميوه،از تكه هاي كيك زرد(!) استفاده شده.

3-پيتزاي هسته!(هه هه هه!اين هسته به اون هسته هيچ ربطي نداره،منظور هسته ي ميوه هاي مختلف است!)

4-خورش UF6!(بدون شرح)

5-هسته پلو با كيك زرد!

6-‌ (...)!

7-غذا تمام شد.لطفا سوال نفرماييد!

8-كوفت بخور!غذا مي خواي چيكار؟مي خواي موفقيت ملتو ببري زير سوال؟!؟!

9-مهم اينه كه دلت شاد باشه!بي خيال...انرژي هسته اي رو بچسب.

و همين طور پيش بيني مي كنم كه سال اينده رنگ برق رو هم نبينيم!(چي؟!انرژي هسته اي داريم؟بدون برق نمي مونيم؟باشه چرا مي زني...حتما حق با توئه!!!)

و همين طور سال اينده بنزين و گاز تمام خواهيم شد،وبه دليل اينكه خودمون همه نفتامونو خورديم و ديگه چيزي نمونده و با توجه به قطعنامه اي كه قرار برامون امضا بشه،احتمالا هيچ كشوري حاضر به فروش اين جيفه هاي پست دنيوي به ما نخواهد بود!بنابراين مردم بي خيال و مهربان!پيشنهاد مي كنم براي اينكه سال ديگه به طرز مفتضحانه اي از سرما نميريد،زودتر خودتون خودكشي كنيد!

و همين طور پيش بيني مي شود كه سال اينده سالي توام با شادي و سرور براي ملت ايران باشد.چرا كه پرزيدنت احمدي نژاد،وعده دادند كه روز 12 فروردين ايران رو بتركونن بره هوا!دوباره چرا كه ما حين شنيدن خبر در سوگ امام حسين بوديم و جشن و رقص و پايكوبي امكان پذير نبود....لذا خودمان را 12 فروردين خواهيم كشت...مردم غيور،از الان خودتان را براي گرفتن 50 فيلم مجاني از تاپ ترين فيلم هاي هاليوود اماده كنيد!

و به دليل حذف تيم ملي از مقدماتي جام جهاني،حتما مردم به خيابان ها خواهند ريخت و تواما پايكوبي خواهند كرد!سرمربي تيم بدبخت ملي احتمالا(حتما) امير مي باشد...هر چند كه مردم خودشان را براي قطبي بكشند و من براي علي دايي و بيگانه پرستان براي خاويار(!) و سيبيلو ها براي ارتور جورج و سودجويان براي ذوالفقارنسب و فردوسي پور براي همه و كفاشيان براي خودش و علي ابادي فوتبال مملكت را،باز هم قله نويي سرش را مثل پلنگ صورتي از پنجره ماشينش بيرون خواهد كرد و خواهد گفت : "Game Over" !

خوش بختانه پس ديديد كه مملكت در بهترين وضع قرار دارد و ما با امادگي كامل به استقبال انتخابات مي رويم!پيش بسوي مجلس!!!!!

پ.ن.من خيلي خوشحالم!

پ.ن2.بنده خدا سهراب يه چيزي مي دونسته گفته قايقي خواهم ساخت!اخه الان با هرچي بخوايم بريم مسافرت،بنزين نداريم!خوش به حال من!

پ.ن3.فكر كنم از 24 اسفند به بعد مملكت تعطيل باشه!بريد خوش باشيد!باباي.

*:مخفف انرژي هسته اي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 5:11 PM  توسط   | 

بله...بالاخره انتظارها به سر اومد و من وقت كردم شايد بهترين مطلب خودمو در اين بلاگ بذارم.
پست قبل گفته بودم كه در مورد روبوكاپ خواهم نوشت.در پست هاي روبوكاپ در مورد اينكه اصلا روبوكاپ چيه و چيكار مي كنه(!) صحبت خواهم كرد و تعدادي عكس و مطلب مربوط به روز آخر مسابقه و همين طور در مورد استادان عزيزمان خواهم گذاشت.پيشنهاد مي كنم ازدست نديد.شايد يكي اين وسط آشنا دراومد!
اول از همه اينكه روبوكاپ چيه؟يه راهنمايي اينكه خوردني و پوشيدني نيست!:))
روبوكاپ مقوله پيچيده اي مي باشد!اسمش ضايع س ديگه!روبو يه چيزي تو مايه هاي روبات(البته نه اون روبات ، توضيح ميدم‌ ) كاپ هم كه مثل جام جهاني!:).توضيح لازم اينكه در اين فيلد ما درواقع روبات نمي سازيم،بلكه يه سيستم تقريبا هوشمند رو طوري كه لازم داريم برنامه نويسي مي كنيم!اسمش هم هست
2D Soccer Simulation يعني شبيه سازي دوبعدي فوتبال.زبان برنامه نويسي كه ما براي اينكار استفاده كرديم سي پلاس پلاس بود.(البته هست!)نوع گزينش ما هم به اين ترتيب بود كه وقتي كوچولو بوديم(اول دبيرستان!!!)اومدن از ما يه آزمون هوش گرفتن(بچه هاي باهوش!)البته لازم به ذكر است كه تمام اين جريانات زير نظر آموزش و پرورش استان تهران و با هزينه اونا بود.بعد كه قبول شديم...يه ترم الگوريتم و فلوچارت و برنامه نويسي مقدماتي(يه چيزي تو مايه هاي آب باباي اول دبستان)به ما ياد دادند.(اينكه ميگم ما منظورم 1200 نفر از دختر و پسرهاي تهرانيه كه باهوش بودن!)آخر ترم يه تست گرفتن كه ببينن چقدر آدميم!خلاصه از اين 1200 نفر 105 تا دختر و 105 تا پسر قبول شدن رفتن مرحله بعد.مرحله بعد برنامه نويسي تكميلي بود كه يه كوچولو Object Oriented معروف استاد مرحله ي آخرمون رو هم شامل مي شد!(در مورداين هم بعدا كامل توضيح خواهم داد!)
بعد از اين مرحله يه تست ديگه ازمون گرفتن كه همه مي گفتن چقدر سخت بود و اينا...ولي در واقع چرت و پرت بود!من رتبه م در اين مرحله 4 شد! و اين يعني چقدر فاجعه بوده سوالات كه من 4 شدم!(البته من زودتر از همه دادم چون حالم داشت به هم مي خورد از بس نشسته بودم...وگرنه كسب رتبه 1 كه هيچي...كاري مي كردم كه استاد عزيزمون نتونه به دخترا تيكه بندازه!)
خلاصه رفتيم مرحله بعد كه برنامه نويسي پيشرفته و
object oriented(!) (شئ گرايي ) بود.قضيه اين object oriented  اينه كه استاد مرحله يكي مونده به آخر جناب آقاي توكلي،از اونجايي كه خيلي آقاي باكلاس و روشنفكر و بادانش و كاردرست و اين جور چيزها هست و دبستانشو آمريكا خوانده است(!) خيلي به برنامه نويسي شئ گرا يكي از جديدترين متدهاي برنامه نويسي علاقه دارن (منم دارم‌ ).به همين خاطر چپ مي رفت راست مي رفت مي گفت object oriented .يه object oriented مي گفت صدتا از بغلش در ميومد!ما(من وبقيه كه كلا دانش آموزهاي پررو و بي ادب و احمقش بوديم‌) اين مسئله رو به صورت تيكه(!) گرفتيم و هي تكرار مي كرديم!به صورتي كه وقتي مي خواستيم عكس بگيريم من گفتم بچه ها بگيد object oriented ! ايشون هم كه شنيده بودن بعدا جواب ما را به صورت غير مستقيم دادن!(نكته قابل توجه اينكه ما 5 ماه تمام فقط داشتيم مسخره بازي در مي اورديم  و تيكه مي پرونديم هيچي بهمون نگفت،اما وقتي object oriented رو مسخره كرديم جوابمونو داد!)
خلاصه از متن خارج نشيم و به حاشيه نريم!اين مرحله هم تموم شد و ايندفعه تست نداشتيم.بلكه استاد مي تونست بچه هارو حذف كنه!خداروشكر مارو حذف نكرد وما به كار خود ادامه داديم.ترم بعد يا مرحله بعد ديگه رفتيم تو كار
simulation و ديگه شديم جوجه هايي كه برنامه نويسي بلدن!به قول استاد توكلي chicken developer !
توي اين مرحله ما يه تيم
base يا پايه داشتيم كه بايد روش كار مي كرديم.تيم بيس به اين صورته كه هر بازيكن وقتي توپ دستش باشه در هر نقطه اي از زمين الكي شوت مي كنه.ما( تيم ما متشكل از من ، دوستانم وحدانه،شيوا و نسيم ) قابليت هاي زيادي،مثل دريبل ،پاس،شوت مذخرف و كلي چيزاي ديگه داديم.سه قسمت جداگانه دفاع و هافبك و حمله داشتيم.چيزي كه تقريبا هيچ كدوم از تيم ها نداشتن.اسم تيممون هم بود اورانيا (Urania) كه مايه استهزاي استاد توكلي شده بود!(اورانيا اسطوره يونان و خداي اسمان هاست)
خلاصه همه اذعان داشتند كه تيم ما تيم خوبي بود(البته تيمي كه تنها توسط يك نفر يعني خودم و همفكري يك نفر ديگه يعني وحدانه نوشته شده بود بهتر از اين هم نميشد).حتي خود استاد توكلي هم كه وقتي مارو مي ديد پقي(!) مي زد زير خنده! مي گفت كه تيم ما تيم خوبيه!(وقتي ايشون از چيزي تعريف كنن يعني تقريبا تركونده!جالا در بخش معرفي مي گم چرا!)متاسفانه عوامل دست به دست هم دادند كه تيم ما در مسابقات موفق نشه و ما قهرمان نشديم!(تو فوتبال مي گن دوم با دهم فرق نداره،فقط قهرمان مهمه...پس منم نمي گم چندم شديم!چون خودمم نمي دونم!:)
خلاصه كه تراژدي روبوكاپ به پايان رسيد و فقط نوستالژي براي من باقي موند و پارادوكسي كه در ذهنم ايجاد شد و تقريبا نگاه منو به زندگي عوض كرد.
ادامه برنامه را در قسمت هاي بعد ببينيد!...دي دي دي دي دين دي دين دي ري ري!(تيتراژ كارتون فوتباليست ها!!)


+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 9:45 PM  توسط   | 

همونطور که نمی دونید(!) ما شنبه و یکشنبه مسابقات روبوکاپ بر وزن احمق کاپ داشتیم.خیلی مسخره بازی بود.تنها نکته مثبتش این بود که یه ذره خندیدیم و حال افتضاح من یه ذره ( فقط یه ذره ) بهتر شد.
در پست بعدی عکسای استادان یکی از دیگری عزیزترمون و در پست بعدتر یه توضیح مختصر و طولانی(!) در مورد روبوکاپ یا اشغال کاپ یا احمق کاپ یا هرچی دیگه کاپ می نویسم.
فقط امیدوارم استادانمون اهل وبگردی نباشن!وگرنه !
خب فعلا...برای من دعا کنید.نمی دونم... شاید ازمون الهی یا از این چیزا که میگن باشه.خدایا فقط کمک کن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 4:36 PM  توسط   |